بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۱۰)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان ، نهج البلاغه

می‌خواهم از ادامه دادن عشق بنویسم. خواجه‌ی شیراز می‌فرماید:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند٬ عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود. سعدی می‌گوید دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نباید که به یکدم بیازارند. آدمیزاد همین که به جایی رسید یا یاری بدست آورد گمان می کند که آن یار یا آن مقام دایمی خواهد بود و شور و شوق اولیه را از دست می‌دهد، چه برسد به اینکه چیزی را بدون زحمت و دردسر به او بدهند. (این چند روزه داشتم ترجمه انگلیسی رمان گاوخونی (The Marsh) نوشته جعفر مدرس صادقی را می خواندم. در آنجا راوی آس و پاس داستان از عشق عمیق خود به یکی از بستگانش یاد می‌کند که چون امیدی به وصال او نداشته سالها او را مانند یک فرشته در آسمان و دور از دسترس تقدیس می‌کرده از قضا این دختر خودش هم علاقه‌ای در دل داشته و با اصرار خانواده اش را راضی می‌کند اما راوی داستان پس از ازدواج هیچ احساس عاشقانه‌ای به دختر نشان نمی‌دهد چرا که همیشه او را در آسمان می‌دیده نه روی زمین و... آخر از هم جدا می‌شوند. )

حافظ در شعر دیگری می گوید:
 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

عاشق باید هرچه در توان دارد برای رسیدن به محبوب به کار ببندد به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر که یار نیابم به قدر وسع بکوشم٬  نه اینکه به دلدارش بگوید سر راهت نشینم تا بیایی !
از دیدگاه عارفان سکه‌ی عشق دو رو دارد یک روی آن کوشش عاشق است که به آن جهد می‌گویند و روی دیگر کشش معشوق است که به آن عنایت هم می‌گویند. بسیاری از افراد فقط یک روی این سکه را می‌بینند. گروهی هر وصلی را حاصل تلاش شخصی خود می‌دانند و گروهی دیگر همه چیز را در دایره‌ی قضا وقسمت محدود می‌کنند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 بحث عنایت البته بحث ظریفی است و حافظ گاه آن را به مفهوم هدایت به کار می‌برد :

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

به این ترتیب هدایت (یا عنایت) مقامی خاص محسوب می شود که نصیب هرکس نمی‌شود. عده‌ای دوست دارند از شعرهایی مثل شعر بالا، اینطور برداشت کنند که عارفان از جمله حافظ به اعمال ظاهری از قبیل نماز و روزه مقید نبوده‌اند. اتفاقا ما در زندگینامه‌ی برخی از صوفیان می‌بینیم که صریحا گفته‌اند این اعمال ظاهری برای عوام است و ما که خدا را شناخته‌ایم و به مقام دوستی او رسیده‌ایم نباید مثل عوام خدا را عبادت کنیم. حالا کاری به این حضرات نداریم برگردیم سراغ حافظ خودمان:
حافظ  در مصراع اول از کلمه ی عجب (ojb) استفاده می کند در فرهنگ دینی عجب به این معناست که کسی به علت کاری که انجام می دهد یا صفتی که دارد مغرور شود.
در حقیقت حافظ می گوید مستی توام با نیاز بهتر از نماز همراه با خودپسندی است (البته برخی از حافظ شناسان و بنده‌‌‌ی حقیر به استناد برخی از شعرهای حافظ و شرح حال او معتقدیم منظور از می و شراب و مستی در شعر حافظ چیز دیگریست). حافظ با زهد مشکلی ندارد با زهد ریایی که اسبابی برای فریب مردم و دکانی برای کسب منفعت است دشمنی دارد. جالب است که جمله‌ی مشابهی را در سخنان حضرت علی می بینیم:

سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد (حمکت 46 نهج البلاغه)

نیاز یکی از کلمات کلیدی در گفتمان حافظ است و حداقل در بیست مورد از نیاز سخن گفته. نیاز یعنی اینکه آدم همیشه خود را محتاج محبوب و وابسته به او ببیند. این نیاز است که به همه‌ی کارهای انسان و از جمله نماز ارزش می دهد و هرچه نیاز افزونتر، بهتر و زیباتر:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

در غزل بسیار زیبای دیگری می‌گوید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یکی از بدبختی های بشر این است که نیاز را فراموش کرده. چنان در دنیای محدود اسباب و علل مادی خود را زندانی کرده که حتی حاضر نیست دریچه‌ای رو به آسمان باز کند و گاه آنقدر از شراب جهل و فراموشی مست می‌شود که آسمان را٬ آفتاب را٬ روشنی را نفی می‌کند. اما ما همه نیازمندیم٬ آنانکه غنی ترند محتاج ترند و این نیاز ابدی و احتیاج دایمی به معشوق شرط ادامه‌ی عشق است...

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد