بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

السلام علیک یا اباعبدالله
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مادر ، عاشورا

بعد از نماز ظهر و عصر از نجف راه افتادیم به سمت کربلا. اواسط ماه مهر بود و هوا بسیار گرم. در طول مسیر تا چشم کار می‌کرد بیابان بی آب و علفی دیده می شد که در آن هیچ اثری از سبزی و سبزینگی نبود.همسفران تشنه بودند اما در کلمنی که عراقیها به ما داده بودند یک قطره آب هم نبود. کلمن سوراخ بود و همه آب آن به هدر رفته بود. در همین اوضاع کولر اتوبوس خراب شد. پنجره را هم که باز می‌کردیم در آن گرمای بالای ۴۰ درجه چنان باد داغی می‌وزید که صورت را می‌سوزاند.

بعد از یک ساعت و نیم تشنه و آشفته به حوالی کربلا رسیدیم. هرچه نزدیکتر می‌شدیم حال و هوا عجیب تر می‌شد دلت می‌خواست فریاد بزنی اما از اطرافیانت خجالت می‌کشیدی. یکدفعه پیرمرد بذله‌گویی که همسفر ما بود سکوت را شکست زد زیر گریه و شروع کرد به خواندن این شعر : خیمه ها می‌سوزد و شمع شب تارم شده ... همسفران که حالا بغضشان آزاد شده بود اصرار می‌کردند که شعری بخوانم. من اما در آن حیرت محض که چشمم به گنبد و بارگاه آقا افتاده بود زبانم بند آمده بود. رفقا اصرار می‌کردند و من قدرت انتخاب نداشتم نمی‌دانستم کدام شعر را بخوانم... یکدفعه این شعر استاد موید خراسانی که روزی با خط خودش در دفترم نوشته بود به یادم آمد:

دل از جهان بریدم و گفتم حسین حسین

عشقش به جان خریدم و گفتم حسین حسین  

در پشت دسته های حسینی برهنه پا

در کوچه ها دویدم و گفتم حسین حسین

می‌گفت یا حسین شب و روز مادرم

من هم از او شنیدم و گفتم حسین حسین

و مادرم که کنار دستم نشسته بود با صدای بلند گریه می‌کرد...

خوش به حال شما که در ایران هستید، من که در این دیار لامذهب دلم لک زده برای یک سینه زنی ... برای یک زیارت عاشورا... ایرانی های اینجا هم اگر چه آدمهای خوبی هستند اما نصفشان که کاری به دین ندارند نصفشان هم آنقدر ... (تصحیح شد!)

نمی‌بینم نشاط عیش در کس               نه درمان دلی نه درد دینی

التماس دعا