بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دوباره آبشار نیاگارا
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 

روز یکشنبه برای دومین بار به زیارت آبشار بزرگ رفتم . این بار با چند نفر از دوستان نزدیکم. آخر هفته هوا بسیار خوب شد آفتاب دلنوازی بیرون آمد و دمای هوا چند درجه بالای صفر رفت. تصمیم گرفتیم دم را غنیمت بشمریم و راه بیفتیم. در طول مسیر، به خصوص در اطراف شهر همیلتون و ساحل دریاچه ی انتاریو مه سنگینی سایه انداخته بود. حتی شبحی از دریاچه را هم نتوانستیم ببینیم. دل نگران بودم که نکند آبشار هم از من رخ بپوشاند.  اما آبشار مهربانتر از آن بود که زایری آرزومند را ناامید و دست خالی برگرداند. بقایای برفی سنگین در حوالی آبشار به چشم می خورد. قندیلهای آویزان و جزایر برفپوش زمستان آبشار را دیدنی کرده بودند. در خلوت اطراف آبشار فرصتی شد که بیش از سی و پنج سال عبادت کنم... پرنده از وقتی که از قفس رها شده تا امروز یک چند با خستگی قفس درگیر بوده و مدتی هم با شوق رهایی سرگرم. پرنده حالا باید به فردا و فرداها و آسمان و آسمانها فکر کند.

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد...

 

  (فرهاد شیبانی)

 

 

این هم یکی دیگر از زیبایی های زمستان در سرزمین برف