بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زائر بسطام
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: بایزید بسطامی ، ابوالحسن خرقانی

در فرودگاه اهواز هستم. برای سفری یک روزه. بارم را تحویل نمی‌دهند. می‌گویند روز شنبه بیا. با مسوول بار دعوایم می‌شود. اعصابم بهم ریخته...

از خواب می‌پرم. سرم سنگین است. گلویم مثل چوب خشک شده. نمی‌دانم ساعت چند است. کاش کسی یک لیوان آب به من می‌داد.

آنچه از مجاهده و غربت و خدمت می‌جستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست می‌داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟

گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.

شبی سرد بود...

خانه یخ کرده، حتما شوفاژ خاموش شده. علی کنار من خوابش برده. پتو را می‌اندازم رویش. مریم از خواب بیدار شده. می‌آید کنارم که با هم بازی کنیم. نمی‌دانم ساعت چند است. پکیج را روشن می‌کنم. نمازم را می‌خوانم.  

کتاب تذکره الاولیاء را باز می‌کنم، باب چهاردهم در احوالات سلطان العارفین، شیخ بایزید بسطامی:

نقل است که شیخ در پس امامی نماز می‌کرد. پس امام گفت: یا شیخ! تو کسبی نمی‌کنی و چیزی از کسی نمی‌خواهی. از کجا می‌خوری؟

شیخ گفت: صبر کن تا نماز قضا کنم.

گفت: چرا؟

گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود که گزارند.

علی بیدار می شود. بساط صبحانه را آماده می‌کنم. مریم دارد پازل نقشه ایران را به علی یاد می‌دهد. چشم من دنبال بسطام می‌گردد. نه آنقدر نزدیک است که آدم یک روزه برود و برگردد، نه آنقدر دور که بشود با هواپیما رفت. بچه ها با همدیگر مشغول بازی می‌شوند. کتاب را باز می‌کنم:

و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بدی. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا! که بدش من باشم

علی انگور می‌خواهد دیروز از بازار ولنجک انگور شاهرود خریدیم. بسطام ۲۰ کیلومتر تا شاهرود فاصله دارد. بسطام...

فصل ۷۹ کتاب را باز می‌کنم. در احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی:

نقل است که شیخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بکردی و روی به خاک بایزید نهادی و به بسطام آمدی و بایستادی و گفتی بار خدایا از آن خلعت که بایزید را داده ای ابوالحسن را بویی ده .آنگاه بازگشتی وقت صبح را به خرقان بازآمدی و نماز بامداد به جماعت به خرقان دریافتی بر طهارت نماز خفتن... تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد که ای ابوالحسن گاه آن آمد که بنشینی 

از تهران تا سمنان سه ساعت راه است می توانیم شب را در سمنان بخوابیم و فردایش به بسطام برویم.

فردا اگر خدا بخواهد مسافریم.

پی نوشت:

مژده دادن بایزید از زادن بوالحسن خرقانی سالها پیش از تولد او