بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

صعب نفور
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، آجرهای سرخ ، مولانا ، قیصر امین پور

سه شنبه با "دو خط" بودم. دومین جلسه‌ای بود که کلام مولا را می‌خواندیم و رسیدیم به این فراز که وْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ 

(می‌ترسم) پاره‌اى خواهش‌هاى نفسانى بر تو غالب گردد، یا فریبندگی‌هاى دنیا تو را بفریبد. پس همچون شترى باشى گریزان -و سرسخت و نا به فرمان-

وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ

اما از آنجا که دل جوان همچون زمین خالی است، هرچه در آن بکارند می‌پذیرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود. 

 یعنی باید در فصل جوانی چارچوب فکری خودت را بسازی و این ایام که بگذرد، دل، سخت می‌شود و سخن بی تاثیر. فراز دوم را بارها شنیده بودم اما تشبیهی در فراز اول هست که مرا زیاد به فکر فرو برد: کَالصَّعْبِ النَّفُورِ یعنی حیوان سرکش که رام نمی‌شود. راستش این ویژگی را در بعضی آدم ها که سن و سالی از آن ها گذشته دیده‌ام، که تعصب و جمود جای اندیشه و تحمل را می‌گیرد. گاه از یک سخن ساده بر آشفته می‌شوند و حرفی را که مخالف میل آنها باشد نمی‌پذیرند. با کمی سخت گیری می‌گویم که از ۳۰ سالگی به بعد احتمال تغییر و تحول در رفتار و افکار انسان بسیار کم می‌شود و غالبا بر همان روال گذشته راه می‌سپارد.

"دو خط"که رفت، باید دیوان حافظ و جلد اول مثنوی و کتاب قیصر و کتاب نهج البلاغه را از روی میز جمع می‌کردم (بس که از هر دری صحبت کردیم). از سینما حرف زدیم و داستان پیر چنگی را خواندیم:

حق سلامت می‌کند می‌پرسدت

چونی از رنج و غمان بی حدت؟ (این بیت اشک آدم را جاری می‌کند)

و این شعر قیصر را که "روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود."  ظاهرا قیصر سه شنبه ها با استاد راهنمایش حضرت شفیعی کدکنی جلسه داشته.

چهارشنبه با عارف سرخسی! بودم. جناب ایشان رزومه پر و پیمانی دارد و از لون دیگری است اما آدم خوبی است! وقتی می‌خواستیم ساعت قرارمان را تنظیم کنیم به یاد آن شعر معروف فدریکو لورکا "ساعت پنج عصر" را پیشنهاد دادم و به یاد "آن شعر قیصر" روز چهارشنبه را.

برایم جالب بود که چقدر دقت می‌کند به حرف ها و رفتارها. پیداست که سوالهای عمیقی دارد و دنبال جواب می‌گردد و حرف من این بود که آب کم جو تشنگی آور به دست. از راز خلاقیت می‌پرسید و فاصله عدم تا وجود. و اینکه چرا برگشتم و ... شعر چمدان های خسته را برایش خواندم و از غزالی و ملا صدرا گفتم.

پنج شنبه با همان مدیر عاملی که صبحانه می‌دهد اما پروژه نه، رفتیم کوه و صبحانه درویشانه‌ای تقدیم ایشان کردیم. در مسیر صعود و فرود هم کلی یاسین خواندیم که

مایه‌ی محتشمی خدمت درویشان است!

ما دو نفر برادر و رفیق ۲۰ ساله‌ایم.

پی نوشت

سلام بر تو که ناتوانم از نوشتن درباره تو.