بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

می دو ساله و محبوب چارده ساله
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران

دو سال از بازگشت من به این خاک پاک می‌گذرد و به زودی بهشت دل چهارده ساله می‌شود. این دو سال را بیشتر در سکوت سپری کرده‌ام، درگیر دوران گذار بوده‌ام و آن فهرست هزار کار نکرده را یکی یکی کامل می‌کردم. به گمانم دوران گذار دیگر به انتها رسیده، اگر چه در ابتدا ۳ سال زمان برای آن در نظر گرفته بودم

راستی یک کافه خوب پیدا کرده‌ام که قهوه هایش طعم قهوه می‌دهد. کسی اینجا سیگار نمی‌کشد، شلوغ نیست، و موسیقی ملایمی پخش می‌کند. مرا به یاد استارباکسی که سر خیابان ما بود می‌اندازد. باید یک روز تو را بیاورم اینجا. کودکانه، دلم برای برف تنگ شده و برای سرما، و یخ زدن نوک دماغم و قندیل بستن پنجره ها.

گاهی از تو چه پنهان، می‌روم کوه. مرا جدا می‌کند از تکرار و از شهر و دنیای کوچک دور و برم. گاهی چشم هایم سیاهی می‌رود، نمی‌دانم تا آن اتفاق چقدر مانده. فراموشش می‌کنم...

راستی، سه شعر تازه گفته‌ام! کاش اینجا بودی و برایت می‌خواندم:

هوای بال زدن دارم
به سمت دورترین قله
                          مه گرفته ترین کوه
به سمت بازترین دشتِ خالی از پرواز
         میان خلوتی انبوه
نفس نمانده در این ازدحام دودآلود ...

 و زندگی خوب است و حال همه ما خوب است و دانشگاه را دوست دارم و کارم را و بچه ها را. خوشحالم از بازگشت. کم کم دارم زبان این نسل را یاد می‌گیرم. در هر کلاس چند نفری پیدا می‌شوند که چشمهاشان برق می‌زند. آهسته آهسته درگیر یکی دو پروژه شده‌ام، چند دانشجوی خوب دارم و تکه نانی و خدایی که در این نزدیکی است. خیالت راحت باشد، نه هوا آنقدر آلوده است و نه آب، جیره بندی شده، فقط آدم ها از هم دورتر شده‌اند.

از بهشت دل می‌گفتم و از هزار نوشته و هزاران نانوشته ی این چارده سال. می گویند عصر وبلاگ سپری شده، سال هاست که عصر آدم هایی مثل من هم سپری شده. ما فراموشان برای فراموشان می نویسم. غریبان را غریبان می شناسند. این صفحات آینه عمر منند و دیروزم را، آرزوهایم را، رویاهایم را، به یادم می آورند. مرده کسی است که رویایی ندارد. من قدرتی جز قلم ندارم و رفیقی جز شعر. رویاهایم را می‌نویسم و می‌سرایم شاید سال ها بعد به دست کسی برسد، کسی که کاری از دستش بر می‌آید.

امشب به رسم دی ماه هر سال نشستم و یک دل سیر وبلاگ را خواندم. تقریبا همه نوشته های سال ۹۳ و دی ماه های سال های اخیر را خواندم. چقدر دی ماه ۹۰ خوب بود! با بهشت دل فال می گیرم اردبیهشت ۹۱ می آید، یک ماه قبل از تولد مریم گلی، و نوشته‌ای برای گرانادا و خاطره شبی که زیباترین شب زندگی من و همسرم بوده در ذهنم زنده می‌شود.

پیوند من و همسرم این دی ماه ده ساله می‌شود. تحمل آدمی مثل من آسان نیست. از تو ممنونم برای صبر و مهربانی‌ات و همه لحظه‌های خوبی که این سال ها برایم آفریدی.