بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از میله های سرد و فلزی
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نامه ، قیصر امین پور

سن آدم از حدی که بالاتر می‌رود فقط یک عدد می‌شود! مثلا من سالهاست که در ۲۴ سالگی مانده‌ام.

خیلی حرف ها هست که دلم می‌خواهد برای تو بگویم اما آنها را به موعد دیدارت حواله می‌کنم. بر خلاف تو، من کلام را بیشتر از نوشتار می‌پسندم خاصه وقتی که آدم ها در همسایگی هم هستند و می‌توانند همدیگر را در این فرصت دو روزه ببینند. برای نوشتن وقت هست.

اینکه آن روز زیبا، در کلاس گفتم "احساس می‌کنم حرف هایم به دیوار می‌خورد" را به پای طبع نازک من بگذار که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود وگرنه خاطرات خوبی از این ۲ سال دارم که شاید چند سال بعد که ارتباط ما از راه نوشتار خواهد بود، برایت بنویسم، چند سال بعد که آدم های معاصر آنقدر درگیر کار و زندگی شان خواهند شد که به کل این وبلاگ و نویسنده آن را از یاد خواهند برد. خاطرات خوبی که در لحظات نا امیدی دوباره مرا به مسیر برگرداندند.

جستجوی من برای مخاطب ادامه دارد در محیطی که دغدغه‌ی آدم ها از جنس منافع فردی است. در چنین فضایی خیلی حرف ها در گلو می‌ماند و فرصت تولد پیدا نمی‌کند. بعضی حرفها هم که از این قفس بیرون می‌جهد برای امروز نیست، برای فردایی دیگر است که به امید خدا باران خواهد بارید و این بذرها سبز خواهد شد در زمینی که به حاصل خیزی آن اطمینان دارم.

نوشته بودی: ساعت‌ها وبلاگ‌تان را خوانده‌ام، در تاریخ با شما سفر کرده‌ام، با خوشی‌هایتان خوش‌حال شده‌ام و با غم‌هایتان اشک ریخته‌ام. 

در یک کلام احساس خوشبختی می‌کنم از داشتن چنین خواننده‌ای. تصور می‌کنم تصمیمی که درست ۱۴ سال قبل برای نوشتن این صفحات گرفتم، تصمیم درستی بوده. این هزار نوشته، هزار فصل از زندگی من است. این روزها خیلی ها می‌گویند عمر وبلاگ نویسی تمام شده. چه غم؟ عصر آدم هایی مثل من مدت هاست که تمام شده! دعا کن زودتر از این دلق مرقع به در آیم تا رهاتر و فراتر بنویسم.

شاید بخشی از آرزوهای من برای تو و دوستانت در این شعر قیصر آمده باشد:

هر چند عاشقان قدیمی 
از روزگار پیشین 
تا حال 
از درس و مدرسه 
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند 
اما 
اعجاز ما همین است : 
ما عشق را به مدرسه بردیم 
در امتداد راهرویی کوتاه 
در یک کتابخانه‌ی کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه 
و میله‌های سرد و فلزی
                             گل داد و سبز شد ...

پیداست که سکّه‌ی تو از جنس متاع رایج این ایام نیست. مواظب خودت باش و اجازه نده که سنگ‌های آسیاب یا به قول فردوسی سوهان اهریمنی تو را بساید. پروانه‌ای باش که از این گل بر آن گل می‌نشیند ... (و لی فیها مآرب اخری!)

پی نوشت:

یکشنبه شیرینی داشتم. هوا بارانی بود. صبح دانشجوهای ارشدم با شیرینی آمدند به اتاقم، البته به روی هم نیاوردیم تا آخر جلسه! ظهر با عزیزی درباره سعدی مفصل حرف زدیم، عصر دانشجوی عزیزی کتاب اشعار محمد مصدق را به من هدیه داد، شب، برادرم با کیک و شمع آمد به خانه ما.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel