بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از این شهر بی عشق ترسیده ام
ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم
تو را از شب شهـر، دزدیده‌ام
 من از آسمان، ماه را چیده‌ام

تو روزی از این کوچه ها رد شدی
هــوا را از آن روز بوییده‌ام
 
گلی از تو زیبـاتر آیا شکفت؟
من از مردم شهر پرسیده‌ام ...
 
نمی‌گنجد اینجـا دل عاشقم
من از هرچه جز دوست، رنجیده‌ام
 
من آن ابر دلتنگ توفانی ام
که هر جا و هر روز باریده‌ام
 
دماونــد سرکش! پناهم بده
از این شهرِ بی عشق، ترسیده‌ام
 
۲۹ آذر- تهران