بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از این روزهای پاییزی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی ، فیلم

بالاخره در آخرین روز آبان، هوا سرد شد و برفی از آسمان بارید. هفته قبل آلودگی هوا مهدکودک مریم را تعطیل کرد و توفیق مقداری خانه نشینی نصیب من شد. جمعه رفتیم پاییزگردی، اطراف تهران، منطقه لواسان. چند تا از روستاهای زیبا در دامنه البرز را دیدیم از جمله روستای برگ جهان که آبی از آن می گذرد. 

علی به آب که می رسد بی تاب می شود. عاشق این است که سنگ ها را پرتاب کند به دامن آب. همه سنگ های عالم را هم که به او بدهند باز کم است. مریم برگ های پاییزی را جمع می کند تا با انها کاردستی درست کند.

دیشب به مراسم اربعین پدر یاسر رفتم. یاسر از رفقای خیلی خوب من است که از دانشگاه شیراز همدیگر را می شناسیم. آرامشی در رفتار و گفتار اوست که خیلی دوست دارم. پدر یاسر از شخصیت های فرهنگی کشور است که بین اهل قلم اعتبار فراوانی دارد. دو سال قبل که تازه برگشته بودم هم به مراسم شان رفتم. پدر یاسر دعوت کرد که بازدیدی از مرکز فرهنگی آنها داشته باشم و با هم صحبت کنیم. البته گفت که سفری به هند در پیش رو دارد و بعد از آن فرصت مناسبی پیدا می کنیم. حالا دو سال است منتظرم که حضرت استاد از سفر هند برگردند!

یاسر فعلا ساکن اتاوا است. سال هایی که کانادا بودم به ویژه ایام محرم، دست کم سالی یک بار همدیگر را می دیدیم. دو هفته قبل که جناب رضا امیرخانی را در شیراز دیدم گفت که یاسر در راه ایران است. دیشب هم یاسر را دیدم، هم جناب امیرخانی را. به ایشان (جناب امیرخانی) می گفتم معلوم نیست ما چه کار خوبی به درگاه خدا کرده ایم که امسال دو هفته یک بار توفیق دیدار شما نصیب ما می شود. به طنز گفت معلوم نیست بیست سال گذشته چه گناهی کرده بودیم ... از رضا خواستم گاهی در دانشکده حضور پیدا کند تا به بچه ها بگوییم زندگی فقط درس نیست. می گفت جو دانشکده ما برایش سنگین است و یاد کرد از استادی که در دانشکده ما بوده و از بچه ها شنیده بود که خیلی دوستش داشتند. منظورش دکتر نایبی بود ...

دیگر اینکه، هفته قبل فیلم یتیم خانه ایران را با داداشی در دانشگاه دیدم و امروز خواندن رمان سمفونی مردگان عباس معروفی را شروع کردم. این فیلم صحنه هایی از قحطی بزرگ (قحطی اول)، بلوای نان و سال وبایی را به تصویر می کشد که قبلا درباره آنها مطلبی نوشته بودم. هرچه فیلم به انتها می رسید روانتر و جذاب تر می شد. البته صدای مصنوعی گوینده که سعی می کرد ادای یک پیرزن را در بیاورد روی اعصاب بود.

و دیگر اینکه، این روزها، گاهی آدم های خوبی به اتاقم می آیند و حرف های خوبی می زنیم از آن گپ های لاهوتی.

من از این دلق مرقع به درآیم روزی 
تا همه خلق بدانند که زناری هست .