بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شب شاعران بیدل
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی ، شب شعر عاشورا ، نادر ابراهیمی

روزهای آخر هفته را شیراز بودم برای حضور در ۳۱ امین شب شعر عاشورا که امسال به نام نامی ابوفضائل مزین شده بود. من از هفتمین سال همراه این کاروان شدم. خیلی از خوشی های زندگی من و آدم های خوبی که با آنها آشنا شده‌ام از این شب شعر شروع شده. شب شعر ۳۱ام هم برای من چند فراز ویژه داشت.

اول اینکه رضا امیرخانی عزیز-  نویسنده کتاب های "منِ او"، "قیدار" و ... - را بعد از ۲۳ سال دوباره دیدم. ۲۳ سال عمر رسالت پیامبر (ص) بوده! فرصتی شد که صاف و صمیمی با هم حرف بزنیم. انگار که همه این سالها را با هم بوده‌ایم. مثلا، از سید حسن حسینی می‌گفتم که جایی شعر خواندم و خوشش آمد و شماره اش را به من داد و من قرار بود زنگ بزنم و آنقدر زنگ نزدم تا ... و او هم خاطرات شیرینی داشت از سید حسن و حرف های شیرین دیگری.

رضا، دانش آموز مدرسه علامه حلی تهران بود. در همان دوران در جشنواره خوارزمی برنده شد و در رشته مکانیک شریف ادامه تحصیل داد. آشنایی ما هم حکایتی دارد که باید وقتی دیگر بنویسم. آن موقع او ۲۰ ساله بود و من ۱۵ ساله. برایم بسیار جالب بود که شعرهای آن سالهای مرا هنوز به یاد داشت:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد

غم آمده است و در این سینه جا نمی‌گیرد

دوم اینکه، امسال فرصت بیشتری داشتم که با مهمانها باشم. بعد از سال ها شیرینی گعده های نیمه شبی را با بعضی از شاعران با صفا و با استعدادی که برای شب شعر آمده بودند، دوباره تجربه کردم. بعضی آدم ها خیلی شفاف اند، خیلی صاف اند، خیلی بی پیرایه اند. حرف زدن با آن ها دل را زنده می‌کند. اساس شعر، عاطفه و احساس است. وقتی با شاعری احساس مشترکی داشته باشی مثل براق، آفاق را سیر می‌کنی. آن وقت، آبشار کلمات بر زبان تو جاری می‌شوند، نه گذشت زمان را درک می‌کنی نه خستگی و بی خوابی را ...

سوم، آقای دکتر رحماندوست که امسال سرش خلوت شده بود، حضور بیشتری در شب شعر داشت. من از سال های دور شیفته خلوص و تواضع این جانباز عزیز بودم که دستی و پایی را به خدا بازگردانده. می‌دانم که دردهای بزرگی دارد و آرزوهایی بزرگ تر. دیدارش، این ترانه شادروان محمد نوری  و نادر ابراهیمی را به یاد من می‌آورد:

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود

رنج دوران برده ایم،

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود،

خون دل ها خورده ایم...

 

#  #  #

 رضا امیرخانی می‌گفت که هیچ وقت نتوانست علاقه های ادبی‌اش را در دانشگاه و بین آجرهای سرخ ارضا کند. من اگرچه پوستم از او کلفت تر است، گاهی، بدجور احساس می‌کنم که وصله ناجورم:

نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم

تا در کدام پنجره باشی برابرم ...

 

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel