بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پروانه تو
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

گفتم بقیت ماه مهر را چیزی بنویسم.

اینکه در کافه ای آرام، بنشینم و بنویسم رویایی نزدیک به محال است. حاصل‌جمع آرامش من این روزها، ساعت هایی است که به کوه می‌روم یا با علی بازی می‌کنم. برخی خبرهای این روزها خوشایند نبود، از سینه درد من که سومین هفته را پشت سر گذاشت تا حادثه سقوط آسانسور که برای جمعی از خوبترین همکاران ما رخ داد و گرد افسردگی بر ما پاشید.

این بیت حافظ را اگر با آهنگی که بر لبان من است بخوانید، حکایت آرزوهای این روزهای کسی است:

صبا زآن لولی شنگول سرمست 

چه داری آگهی؟ چون است حالش؟

 دیدن دوباره یک دوست قدیمی که جایی از محور زمان و مکان، خاطره یا خاطرات مشترکی با هم دارید، هرقدر کوتاه، چنان آدم را به نشاط می آورد که غم عالم از یادش می رود. دیدن مهدی هم از این جنس بود...

روز تاسوعا رفته بودیم مسجد دانشگاه. قرار شد مریم گلی با من باشد و علی با همسرم. وارد مسجد که شدیم در حاشیه جمعیت باید گام می‌زدیم تا به جای خلوتی برسیم که مریم بتواند بساط بازی اش را پهن کند. ماموران انتظامات با پرهایشان راه را نشان می‌دادند. یک دفعه یکی از آنها آغوشش را برایم باز کرد. مهدی بود بعد از ۱۲-۱۳ سال... هم‌دانشکده و هم‌خوابگاهی بودیم. ایامی داشتیم با هم.

امسال، بعد از چند سال، اولین عاشورایی بود که ایران بودم. دو دل بودیم که برویم شیراز یا همین تهران بمانیم. مشکل ما، سبک مداحان امروزی تهران است که در کارهایشان آهنگ و ریتم بر معنا و اصالت متن برتری دارد. از طرف دیگر در بعضی برنامه های تهران، سخنرانان بسیار خوبی حضور دارند که یک ساعت نشستن پای صحبت‌شان هم دل را صفا می‌دهد و هم خوراکی برای عقل فراهم می‌کند. 

ماندیم تهران و چند نوبت در برنامه های مسجد دانشگاه شرکت کردیم، اما دل من با دوستانم بود در اتاوا، تورنتو و واترلو و مجالس بی ریایی که آن سوی این کره خاکی به یاد اباعبدالله برپا بود.

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست...