بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ناگهانِ نامعلوم
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: مرگ

گوشه‌ای نشسته‌ام در حرم امام رئوف. دیشب رسیدم، پس از یک روز پر کار. خسته و مریض احوال. احتیاج داشتم که فرار کنم از شلوغی ها.  دو هفته اول ترم مثل شب اول قبر می‌ماند. این ترم مسوولیت برگزاری مراسم معارفه دانشجویان جدید ارشد هم با من بود‌ که گرفتاری های خودش را داشت. نیم ساعت قبل از مراسم یک بنده خدایی آمد که من در سالن دفاع دارم ... بگذریم


شوق نوشتنم کم شده. یک هفته است که افسردگی خاموشی دارم. کم حوصله ام. زود خسته می شوم... دلیلش را می‌دانم که چیست.

جمعه قبل یاد یکی از دوستان شاعرم افتادم. واقعا شاعر بود. بچه قائم شهر بود و در مشهد دندانپزشکی می‌خواند. این همه سال از او بی خبر بودم. گفتم در اینترنت دنبالش بگردم تا اینکه جایی شعری از او پیدا کردم

آن قدر دویدی که شبی از نفس افتاد

در شور پلنگانه تو، حوصله ی ماه

آه ای تو و تنهایی از آغاز، دو همزاد

دیدی کسی از درد تو هرگز نشد آگاه؟

شب بود و تو بودی و سکوتی پر از آواز

شب بود و فقط چاه! فقط چاه! فقط چاه!

شعر خودش بود با صدای خودش ۱۵ سال قبل شنیده بودم ... لذت بردم از خواندن دوباره این غزل. اما دیدم زیر شعر نوشته بود :

دکتر مصطفی ملک عابدی

روحش همیشه در آرامش باد"

گفتم ای کاش کابوس باشد گفتم این قصه شاید خیالی است... نوشته مربوط به سه سال قبل بود. از چند دوست شاعر سراغش را می گیرم. کسی خبری از او ندارد...

رو می‌کنم به گنبد، پشت به همه مردمی که می‌روند  و می‌آیند. پرچم سبز رنگ با وزش نسیم می‌چرخد به سمت غرب. یک نفر درست از آن طرف دنیا گفته برایش دعا کنم. سوره حمدی می‌خوانم در باد. اینجا که هستم آرامش دیگری دارم.

از حالا غصه فردا را دارم که باید بروم. با خودم زمزمه می‌کنم:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم 
جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل ها

این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم به این ناگهانِ نامعلوم...