بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چراغ های شهر
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال

در میان این هفت موضع، بازوی چپم بیش از همه درد می‌گیرد. غالبا خوابم نمی‌برد. جوری برنامه ریزی می‌کنم که فردایش کلاس یا جلسه مهمی نداشته باشم. اما ایامی مثل حالا که تابستان است همه چیز به هم می‌ریزد.

پنج شنبه از صبح دلم هوای کوه کرده بود. از رفقا خبری نشد. بچه ها را بردیم بوستان نهج البلاغه. این شعر آخر را هم همانجا گفتم و گذاشتم در کانال تلگرام. فوری عادل عزیز پیام داد که این شعر از کیست؟ چند پیام رد و بدل کردیم. گله کردم که دو سال است برگشته‌ام اما هنوز همدیگر را ندیده‌ایم. دلمان تنگ شده برای هم. مشغول خواندن رمانی هستم درباره مولانا و شمس. بعد از کلی فراز و فرود حالا شمس به قونیه رسیده. می ترسم آخرش او و مولانا همدیگر را ببینند اما من و عادل نه!

بعد، خرید هفتگی داشتیم. تا رسیدیم خانه، ظهر بود. عصر همسرم سمبوسه درست کرد. بساط را برداشتیم و رفتیم به توچال. علی داخل کالسکه، مریم راه می آمد و انصافا خوب استقامت کرد. در طول راه برایش قصه می‌گفتم. شخصیت محبوبش کاپیتان تیم والیبال روسیه است که داشت با زایتسف ایتالیایی مسابقه پینگ پونگ می‌داد!! بعد هم شب بود و کوهستان. به همسرم گفتم که عاشق کوه شده‌ام، وقتی می رسی به نقطه ای که از چراغ های شهر خبری نیست.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel