بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک روز خواهی دید...
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

پیشتر، نوشته بودم که خیلی از شعرها و نوشته‌های سالیان دورم در گذر زمان و نقل مکان بین شهرها و قاره‌ها گم شده‌اند. یکی از عزیزترین گنجینه‌هام نامه های دوران نوجوانی بود. بهین یادگاران سال‌های شور و شاعری. امروز مادر اشاره کرد به کارتونی در گوشه‌ای از حیاط خانه پدری. گنجینه‌ی نامه‌ها و خیلی یادگاران دیگر آنجا بود. حتی فیش تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان که این روزها برای آزاد کردن مدرکم از من می‌خواهند!

این شعر هم یکی از ۳۰ یا ۴۰ شعری است که امروز پیدا کردم در حال و هوای یک آدم ۱۸ ساله...

تو ای معشوق سرگرم رفیقانی و تنها من

غرورم برنمی‌تابد چنین یا دیگران یا من!

چنان سردی که گویی برف می‌بارد ز لبهایت

چنان گرمم که آتش می‌زنم در عمق دریا من

اگر این‌سان فراموشم کنی یک روز خواهی دید

دو چندان عشق می‌ورزم نگار دیگری را من

نگاهی تازه می‌کاود درون درد مندم را

ولی شرم و حیا سدی است بین عاشقی تا من

و دیگر بار... صید دام‌تان گشتم نمی‌دانم

چه خواهد کرد آیا عشق جانسوز شما با من ؟

شیراز- پاییز ۷۵