بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از جزیره ی دور
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

آخرین ساعات حضورم در جزیره پورتو ریکو است و بعد سفری طولانی شروع می شود. برای کنفرانس سالانه آمده بودم. معمولا هر سال در این کنفرانس معتبر شرکت می کردم. سال قبل کنفرانس در ونکوور کانادا بود. تازه آمده بودم ایران و با اینکه مقاله ام پذیرفته شده بود نتوانستم شرکت کنم. خیلی از استادان، دوستان و همکاران من از سراسر جهان در این کنفرانس شرکت می کنند و به نوعی فرصتی است برای تجدید دیدارها و برنامه ریزی برای انجام کارهای مشترک. 

استادم و استاد استادم (استاد اعظم) هم هر ساله شرکت می کنند. یک شب استادم همه دانشجوهای قدیم و جدیدش را که در کنفرانس حاضر بودند به شام دعوت کرد. ساعاتی با هم بودیم و خاطره ها تجدید شد. یکی از مقالاتم برای آخرین نشست کنفرانس برنامه ریزی شده بود. احتمال می دادم که هیچ کس حاضر نشود اما رییس نشست استاد اعظم بود که دیگر باید 86 سالگی را پشت سر گذاشته باشد. حسابی هم نکته در کار ما کرد!

جزیره گرم و زیبا بود با آب و هوایی استوایی. مردم جزیره اسپانیولی صحبت می کنند و فرصتی شد که بعد از چند سال دوباره به این زبان صحبت کنم. این اولین کنفرانس زندگی ام بود که همه ساعاتش را حاضر بودم و در نرفتم! من آدمی نبودم که یک جا بند بشوم  اما احساس می کردم باید تا می توانم مقاله ها را بشنوم تا برای بچه ها تعریف کنم. 

اتاق من بالکنی داشت رو به اقیانوس که تفریح من مشاهده جمال و کمال آب بود از آنجا. شب قدر، مسجد و معبد من آن جا بود. باد لا به لای برگ درختان می پیچید. ماه بر دریا ردی نقره گون ترسیم کرده بود. همهه ی باد و صدای موج سماع شورانگیزی ساخته بود ... 

یا من فی البحار عجایبه