بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

اژدها در دانشگاه
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: فیلم ، کتاب

هفته پر اتفاقی داشتم. گویی به اندازه یک سال زندگی در سرزمین برف ماجرا داشتم.

دوشنبه، یکی از دانشجوهام کتاب برگ بی برگی استاد فضل الله رضا را به من هدیه داد. فهرست کتاب را ورق زدم تا رسیدم به مقاله ای درباره ریاضیات در شعر حافظ. مشتاق بودم ببینم چه نوشته.

سه شنبه صبح، افتتاحیه سمیناری در دانشگاه بود که یکی از استادان معروف دانشگاه استانفورد، سخنران کلیدی آن بود: Prof. Kailath .حرف هایش که بیشتر حول ایده پردازی و کارآفرینی بود بسیار راه نما و شورانگیز بود طوری که در هر دو کلاسم برای بچه ها تعریف کردم به خصوص برای دانشجوهای دکترا که به نظرم این بحث ها بسیار به دردشان می‌خورد. می گفت مساله درست را پیدا کن. به غریزه ات اعتماد کن منتظر نباش تا همه شرایط فراهم شوند تا تو کار را شروع کنی. گروهی بساز. علایقت را گسترده کن. زود تسلیم نشو و از شکست نهراس ... عصر هم دکتر قدسی از دوستان و استادان دانشگاه واترلو در دانشکده کامپیوتر سخنرانی داشت. 

چهارشنبه، جلسه طولانی داشتیم درباره اینترنت اشیا. در حاشیه جلسه خبر دار شدم که با ساخت اولین چیپ الکترونیکی ما موافقت شده.

پنج شنبه با بچه های دانشکده رفتم اردو. زمان دانشجویی، ما نماینده دانشگاه را در اتوبوس دخترها قرار می ‌دادیم تا ما پسرها بتوانیم با آسودگی مشکلات اساسی دنیا را با نظریه های استاد یساری، قادری و ... حل کنیم. حالا از آنجا که دنیا دار مکافات است این بلا سر خودم آمد. محل اردو فیروزکوه و هرانده بود. عکسش را در کانال تلگرام گذاشته‌ام. طبیعت زیبایی داشت. رود پر آبی بود که ساحلش مرا به خود می‌خواند و کودک درونم سنگ ها روی آب می‌پراند جایی دور از چشم دانشجوها. البته بیشتر بچه ها ورودی امسال بودند و معلوم بود هنوز نمی دانند استاد چند ضلعی است. در حاشیه برنامه، وقتی گوش شنوا و چشم مشتاقی بود حرف های دیگری هم می‌زدیم. در خلوت زیاد فکر کردم به نسلی که پیش روی من بود و سعی می کردم رفتارها و روحیات‌شان را تحلیل کنم [ این قسمت را سانسور می‌کنم!]. ساعت از ۱:۳۰ بامداد گذشته بود که برگشتیم.

جمعه اردوی اساتید دانشگاه بود. بچه های ما زود بیدار می‌شوند وقتی ما رسیدیم رییس دانشگاه آمده بود و یکی از مدیران که می‌گویند از بدو تاسیس دانشگاه بوده و دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی! عمرش دراز باد که دایرة المعارف آیین نامه های اداری است. برنامه هایی برای بچه ها تدارک دیده بودند که به علی و مریم خیلی خوش گذشت. ناهار در جوار آن بزرگوار بودیم و فرصتی شد که خانواده‌ها با هم آشنا شوند. 

شنبه مریض بودیم، هم من، هم مریم گلی. مجبور شدم قرارهایم را لغو کنم تا از مریم نگهداری کنم و خودم را بازسازی کنم برای یکشنبه که کلاس دارم‌. بگذریم که همان دقیقه اول کلاس به سرفه افتادم و بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! ظهر بچه های مسوول اردو که از بیماری ام خبردار شده بودند [ نفهمیدم از کجا؟] با یک گلدان زینتی زیبا به اتاقم آمدند. دستشان درد نکند.

عصر فیلم اژدها وارد می‌شود با حضور کارگردان فیلم مانی حقیقی در دانشگاه اکران می‌شد. قرارهایم را جمع و جور کردم که به اکران فیلم برسم. حقیقی را به عنوان نوه ابراهیم گلستان می‌شناختم و بازی بسیار روانی که در «درباره الی» از او دیده بودم. بعدها فهمیدم که نویسنده هم هست. خیلی به نظرم شبیه پیمان معادی است و هر دو آینده‌دارند.

فیلم حالتی بین مستند و روایت داشت. غافلگیر کننده بود و به قول کارگردان جاهایی از فیلم یک شعر بود که تصاویر در بستری فرامنطقی با هم ارتباط داشتند.

دیرگاه شده بود و نمی‌توانستم تا آخر صحبت ها بنشینم.

هفته پر ماجرایی داشتم.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel