بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از مواهب روز معلم ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال

امروز، روز معلم بود. صبح تصمیم گرفتم برای تقدیر و تشکر از خودم نیم ساعت بیشتر بخوابم! در ادامه به خودم اجازه دادم به جای این پرایدهای پلاک ۲۷، با آژانس بروم دانشگاه که وقت بیشتری داشته باشم برای مطالعه درس ها. تا در را قفل کردم یادم آمد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. حقیقتش ما بعد از تشریف فرمایی آقا دزده دو لایه دفاعی به ورودی منزل اضافه کرده‌ایم و باز و بسته کردن این ها زمان می‌برد. بی خیال گوشی شدم و گفتم کدام یک از عرفا و ادبا و اولیا گوشی داشتند؟ اصلا بهتر! می‌نشینم و به جای بازی با گوشی و خبر خوانی، کتاب آندره ژید را می‌خوانم. در ماشین که نشستم یادم آمد که کتاب هم در کیفم نیست. به یاد گوشی افتادم و نذر کردم برای شادی روح عرفا و ادبا و اولیا اگر پول و پله ای به دستم رسید یکی از این گوشی های دو سیم کارته بخرم که این اینترنت همراه اول به درد عمه جانش می‌خورد. اما لحظه‌ای بعد در تجسمی تلخ، به یاد جای خالی آیفون تصویری روی دیوار خانه افتادم که آقا دزده آن را هم با خودش برده و ...

تا به اتاقم رسیدم منشی بزرگوار دانشکده که همسایه دیوار به دیوار همیم و دگران روند و آیند و او همچنان که هست گفت: آقای دکتر از معاونت پژوهشی تماس گرفتند گفتند چرا شما نمی‌آیید چک تان را بگیرید! حالا فرشته سمت راست می‌گفت آیفون تصویری بخر، فرشته سمت چپ می‌فرمود گوشی دو سیم کارته! چک را که گرفتم، خانم مسوول گفت امروز آخرین مهلت وصول چک است. بنده هم فاتحه‌ای نثار اموات عرفا و ادبا و اولیا کردم و یک راست رفتم بانک که با سرعت دو لاک پشت در ساعت کار مشتری ها را راه می‌انداخت. من هم نه جزوه‌ای، نه کتابی، نه موبایلی. به ساعت دیجیتال بانک نگاه می‌کردم و با فیلتر کالمن تخمین می‌زدم که کی نوبت من خواهد شد آیا؟

عصر، مراسم روز استاد بود. بچه ها دعوت نامه شکیلی فرستاده بود که مرا ترغیب کرد به رفتن. مراسم البته به شادی و هماهنگی سال قبل نبود، مثلا بچه ها فیلمی ساخته بودند برای تقدیر از یکی از همکاران بسیار عزیز که به نظرم می توانست چند بار کوتاه تر از این باشد. دست شان درد نکند و خسته نباشند.  به یاد متین و اجرای خوبش در سال قبل افتادم....در طول مراسم توفیقی شد که کنار دست آن بزرگوار بنشینم و بحث های ناتمام دیروز را ادامه بدهم.

ماه های آخری که کانادا بودم و تصمیمم برای برگشت قطعی شده بود، سوالی همیشه یک گوشه ی ذهنم بود: اینکه هدفم از بازگشت دانشگاه باشد یا صنعت؟

خوبی دانشگاه سر و کله زدن با مغزهای جوان و پر از سوال است اما مزیت صنعت ایجاد اشتغال که فکر می‌کردم و می‌کنم نیاز اول کشور ماست. تصمیم گرفتم  ۳ سال اول در دانشگاه باشم اما شرایط صنعت را رصد کنم. {ادامه این پارگراف تحلیل من از وضعیت دانشجوهاست که فعلا سانسور می کنم!}

 دیروز آن بزرگوار از تجربه خودش می گفت که سال ۷۹ از کانادا برگشت {خوب یادم هست آن ایام را. من به توصیه بزرگی برای تعریف پایان نامه پیش او رفتم اما گفت فعلا قصد ندارد دانشجو بگیرد} و سال۸۰  با ۸ دانشجوی سال سوم لیسانس شرکت اش را تاسیس کرد که امروز بعد از ۱۵  سال یکی از موفق ترین مجموعه های خصوصی در صنعت مخابرات کشور است. از وقتی آمده ام با آدم های زیادی مشورت کرده‌ام اما آن بزرگوار چیز دیگری است. 

روز خوبی بود امروز. دو  سه تا از بچه هایی که دوست شان دارم هم دقایقی آمدند پیشم. اصل بقای چیز را هم بالاخره در کلاس اثبات کردم!