بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بهشت دل دوساله شد
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

این روزها بهشت دل دوساله شده است. یادش بخیر! دوسال قبل هنوز در تهران بودم که یک روز عصر در شرکت بعد از ساعت اداری ! این وبلاگ متولد شد. همانطور که در اولین سالگرد وبلاگ نوشتم ایده این کار را دکتر یونس شکرخواه در دیدار کوتاهی که بسیار پرثمر بود به من آموخت. آن روزها این وبلاگ بیشتر یک راز شخصی بود (البته هنوز هم هست، هنوز هم خیلی از دوستان من از این وبلاگ خبر ندارند). گاهی که شعر تازه ای می گفتم یا دلم می گرفت یا دلم می خواست شادیم را با کسی قسمت کنم به سراغ وبلاگ می رفتم.
تا اینکه یکسال گذشت من برای تدریس به اهواز رفته بودم و این صفحات چند خواننده نسبتا دایمی پیدا کرده بود. بعضی از آنها رفقای پایتخت نشین بودند که هنوز رفیق سابقشان را ازیاد نبرده بودند و چندتایی هم دانشجوهای کنجکاوی بودند که روی اینترنت نام استادشان را جستجو کرده بودند و از دنیای او خبردار شده بودند. خوشبختانه بیشترشان آدمهای رازداری بودند و خلوت مرا که گاهی تنها دلخوشی من بود فاش نکردند. بعضی از آنها در پیامها یا ایمیل هایشان سوالهایی می پرسیدند، سوالهایی که نمی شد در کلاس پرسید و با اینکه درِ اتاق من بیشتر اوقات باز بود به دلایلی که در یک محیط دانشجویی به راحتی قابل فهم است وارد نمی شدند و رو در رو سخن نمی‌گفتند.این سوالها باعث شد که تصمیم بگیرم به جای مطالب شخصی و شعر و داستان حرفهای دیگری هم بزنم، حرفهایی که نمی شد درکلاس درس گفت و بارها تا نوک زبانم رسیده بود و آنها را فروخورده بودم. تا اینکه روزهای آخر حضورم در دانشگاه اهواز رسید. بچه ها که فهمیده بودند رفتنی هستم شرم و حیا را کنار گذاشتند و به اتاقم آمدند و لحظه های زیبایی برایم رقم زدند ... برای من خیلی جالب بود که در میان انها افرادی هم بودند که در درسهای من افتاده بودند. البته کسانی هم بودند که در وبلاگ پیامهای نامهربانانه نوشتند و کاغذی را که اسم من روی آن بود از پشت در اتاقم کندند و شاید بدینوسیله اعتراض خود را به اشتباهات احتمالی من نشان دادند...
حالا یکسال دیگر هم گذشت من قبای گشاد استادی را از تنم درآورده ام٬ به سرزمين برف آمده‌ام و دوباره دانشجو شده ام  و باز این وبلاگ همراه من است این صفحات چند خواننده نسبتا دایمی دارد. بعضی از آنها رفقای پایتخت نشین هستند که هنوز رفیق سابقشان را ازیاد نبرده اند، بعضی از آنها هم دانشجوهای سابقم هستند که اینترنت پلی برای ارتباط ما شده و بعضی هم دوستان تازه یا بازیافته من در سرزمین برف. آنچه مرا به ادامه این کار تشویق می کند بالا بردن تعداد بینندگان نیست، در دیدگاهی که من به آن اعتقاد دارم کمیت ملاک نیست. من می نویسم به امید اینکه یک روز عابر ناشناسی از این کوچه ها بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل حس کند در این کره ی خاکی یک نفر هست که مثل او فکر کند.
حالا این صفحات جزیی از زندگی من شده، برای ما آدمهایی که در دنیای واقعی یک وجب زمین هم نداریم داشتن یک صفحه در دنیای مجازی یعنی داشتن یک خانه یک چاردیواری که می توانیم در آن هرجور دلمان می خواهد زندگی کنیم. ما دوست داریم که مهمان داشته باشیم حتی مهمان ناخوانده! دوست داریم که در این خانه باز باشد و هرچه در سفره داریم با همه قسمت کنیم اما دلمان نمی خواهد کسی با کفش روی فرش بیاید، دلمان نمی خواهد این خانه نامحرم داشته باشد ...
نمی دانم نوشتن دراین دنیای مجازی را تا کی ادامه خواهم داد. بالاخره شاید یک روز ...