بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غم مبهم
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: قیصر امین پور

 به قول قیصر، غم مبهم دارم. مثل همان شعری که آن عصر بارانی که انگار در عالم دیگری بودم -در فاصله بین دو کلاس- برای شما خواندم:

با تو ام 

      ای نور !

              ای منشور !

 ای تمام طیف های آفتابی!

 ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور! ای دلشوره ی شیرین!

با توام 

ای شادی غمگین!

با توام ای غم! غم مبهم!

                ای نمی‌دانم!

...

حسی در من بیدار شده این ایام، این ایام که هوا بهشتی است، شهر پر از گل و شکوفه است. تهران، آن تهران عبوس غبار آلود سربی نیست. حسی که می‌خواهد جامه بر تنم بدرد. 

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه اما فرصتی نیست برای رهایی که ما گرفتاریم، که شما گرفتارید، که حتی مثل نزار قبانی ۵ دقیقه هم وقت نداریم که یک فنجان چای بنوشیم با هم. 

که آن نیمه‌ی سمند سرکش من بیدار شده، که این دیوارها بلندتر از بال من شده اند، که دلم کوه می‌خواهد، جنگل، دریا... دریاچه ای که روی آن پارو بزنم و قایق را آهسته بین نیلوفرهای آبی، جاری کنم. تا قایق بایستد، و بعد دراز بکشم کف قایق، چشمانم را ببندم و جز صدای نسیم چیزی نشنوم، تا خوابم ببرد...

و در خواب، پرهیب آبی رنگ شما را ببینم، که روی نیمکتی بر کناره راهی که به جنگلی انبوه می‌انجامد نشسته‌اید و کتابی کم حجم می‌خوانید. و چنان غرق در کتابید که حضور مرا که چند دقیقه است کنار شما ایستاده‌ام نمی‌بینید. تا صفحه به انتها برسد و در مجال ورق زدن کتاب سایه مرا ... و بعد لبخندی که همه شیرینی عالم با اوست. 

و من در دورترین نقطه نیم کت می‌نشینم که همه قامت شما در عدسی چشمانم جا بشود، که چیزی از آن همه آرامش و آراستگی از قلم نیفتد. و انعکاس جنگل را ببینم در چشمان شما، که هیچ وقت نفهمیدم چه رنگی است، که هر روز به رنگی است...

و شما بی اغراق، همه کلمات مرا می‌فهمید، کلماتی که از جنس ابرند اما تا به شما می‌رسند باران می‌شوند. و شما حرفی نمی‌زنید، کریمانه سهم تان را از کلمات به من می‌دهید که سال هاست تشنه یک صحبت طولانی ام.

خورشید هم در آسمان ایستاده و تکان نمی‌خورد تا عقربه های زمان نچرخند که معلوم نیست رفرف آسمان سیر کدام رویا، بار دیگر مرا به آستانه خیال شما، به شهر دور، برساند ...

 

پیداست که دلم چند دقیقه حرف زدن با یک آدم عاقل عمیق می خواهد؟

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel