بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

این چار کتاب
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گارسیا مارکز ، کتاب

آخرین روزهای اقامت ما در شیراز است. باید «فیض روح قدسی» ذخیره کنیم برای ادامه سال. دیروز علی آقا گوشی‌ام را پرت کرد توی کوچه. صبحم به تعمیر گوشی گذشت. در فاصله‌ی کارها سری زدم به چند کتابفروشی  که در این سال ها مرکز ثقل‌شان از چهار راه زند منتقل شده به ملاصدرا. چهار کتاب خریدم از گارسیا مارکز، صادق هدایت، محمود دولت آبادی و  آندره ژید.

اهل خانه رفته بودند عید دیدنی. من هم راه افتادم به سمت باغ ارم. نذر کردم روی اولین نیمکت بنشینم و فیض قدسی ذخیره کنم، اما انگار نیمکت ها را کنده بودند. واقعا ظلم است در حق مردم شهر! اولین نیمکتی که دیدم یکی از کارگران محترم شهرداری روی آن نشسته بود وبعدی را هم دو تا جوان جقله غصب کرده بودند. دو قدم دورتر از هیاهوی مسافران باغ، جایی پیدا کردم برای نشستن و نوشتن که یک خانمی با بچه فضولش آمد نشست کنار دستم... بچه در همان ۳۰ ثانیه اول کل محتوای کیف مادر را پهن کرد روی زمین. گفتم الان است که به گوشی من که تازه زنده شده حمله کند. از آنجا هم بلندشدم و دورتر رفتم.

هوا نیمه ابری است و آفتاب دلچسبی بر من می تابد. کتاب دولت آبادی را باز می کنم آهوی بخت من، گزل. نثر کتاب دلچسب برای من نیست، ظاهرا برای گروه سنی نوجوان هم نوشته شده؟! کتاب را تا آخر می‌خوانم. احساس خاصی ندارم. کتاب بعدی را باز می‌کنم یادداشت هایی برای روزهای تنهایی اثر گارسیا مارکز. سومین پاراگراف در همان صفحه اول کتاب روز مرا می‌سازد: 

   کم می‌خوابم اما فراوان رویا دارم. می‌دانم هر دقیقه که چشمان خود را می‌بندیم ۶۰ ثانیه روشنایی را از دست می‌دهیم.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel