بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بهار و پاییز
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

خلوتی می‌خواستم. علی را برداشتم و آمدم به سوی باغ ارم. گفتم علی می‌خوابد و من هم گوشه‌ای کنار بوته‌ی گلی می‌نشینم و می‌نویسم. صف بلیت را که دیدم و هوشیاری علی را -که انگار سر خوابیدن نداشت -منصرف شدم و در پیاده رو کنار باغ قدم زدم. خاطرات پاییزها و بهارانی که در این پیاده رو قدم می‌زدم در من بیدار شده بود، خاصه که آهنگی از ساخته های مرحوم تجویدی در فضای باغ پخش می‌شد. به خودم که آمدم مشغول زمزمه بودم: از برت دامن کشان ، رفتم ای نامهربان/ از من آزرده دل، کی دگر بینی نشان...

زندگی قصه کوتاه عجیبی است. پریروز رفته بودم دارالرحمه، تشییع یکی از همسایه ها. رفتم که در کنار آن فاتحه‌ای برای پدر و پدر بزرگ بخوانم. کثرت جوان هایی که سر به شانه‌ی خاک نهاده بودند سیلی به آدم می‌زد. بعضی هایشان پدر بودند از سبزه و هفت سینی که روی قبرهاشان بود، معلوم بود هنوز دلی بر این داغ می‌سوزد. ما زندگان، بی‌خبریم، خوابیم. سرمان گرم است به امورات حقیری که اسم آن را کار و زندگی می‌گذاریم. کارهایی که بیشتر از جنس عادت و تکرارند. 

زندگی، قصه‌ی کوتاه عجیبی است و مرگ، حقیقتی که گریزی از آن نیست.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel