بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خمسه مسترقه
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

امروز که اول روز از خمسه مسترقه بود رفتم دانشگاه. صبح نم نم باران به راه بود و من سرخوش از شادی هوا، پنجره اتاق را باز کرده بودم. داشتم نقشه می‌کشیدم برای خودم چای دو غزال دم کنم و با ساندویچ خامه و مربا نوش جان کنم که اولین دانشجو وارد شد. سر پر شوری داشت و رویای بلندی. مرا به یاد دو نفر از بچه های دانشگاه می‌انداخت که وارد صنعت شدند و هر دو امروز آدم های موفقی هستند. پیشنهاد می‌داد کاری کنیم و گفتم که دنیای خاموشی را به خروش بی حاصل ترجیح می‌دهم و باید اصولی را رعایت کنیم. بعد دانشجوی دیگری آمد که تازه کنکور دکترا داده. ترم قبل به صورت مستمع آزاد سر یکی از کلاس هایم می‌آمد تا یک روز ابراز تمایل کرد به همکاری. گفتم که باید ثابت کنی که مرد عمل هستی نه حرف، و ثابت کرد. از مدت کوتاهی که با هم کار کردیم یک مقاله حاصل شد و حالا آمده بود برای ادامه کار برنامه ریزی کنیم. بعد یکی از دانشجوهای ارشدم آمد. تقریبا یک سال است که با هم کار می‌کنیم. هنوز کانادا بودم که اولین تماس را با من گرفت. حالا دیگر روی دور افتاده و بر کار سوار شده. موضوع جذابی برای پایان نامه دارد و دانشجوی دیگری ...وقت ناهار، استادم را دیدم و فرصتی شد که درباره یکی از دانشجوهایش که تمایل به همکاری دارد صحبت کنیم. تشنه آن شوری هستم که در دوران دانشجویی از او می‌دیدم و شب هایی که به کوه می‌رفتیم و کنار چشمه حافظ می‌خواندیم و روزهایی که در شرکت با هم بودیم و ... ۱۳ سال گذشته و من انگار در زمان یخ زده‌ام.

بعد فرار کردم به خانه تا از شر چهارشنبه سوری و این آداب من در آوردی در امان باشم. فعلا هم نیم ساعتی است که جنگ در کوچه ما تمام شده و روسیه نیروهایش را از سوریه بیرون کشیده. ایسنا نوشته که تا این لحظه ۱ نفر کشته شده، ۱۶۰ نفر مصدوم،۶ نفر قطع عضو، ۲۴۰ مورد آتش سوزی و ... خدا عقلی بدهد به همه ما ...

پی نوشت:

در تقویم ایران باستان و مصریان، سال شامل ۱۲ ماه ۳۰ روزه بوده که ۳۶۰ روز می‌شده. برای اینکه سال، کامل شود ۵ روز باقی مانده را خمسه مسترقه یا ۵ روز دزدیده شده می‌نامیدند. این ۵ روز جز هیچ ماهی نبود و مردم به جشن و سرور می پرداختند. یک آدم عامی را حاکم شهر می‌کردند که کارش خنداندن مردم بود و همه باید به دستوراتش عمل می‌کردند. اینکه حافظ می‌فرماید « که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی» اشاره به همین نکته است.