بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۹)
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، انسان ، اخلاق

این بار می‌خواهم از سرکشی در عشق بنویسم و بازهم قصد دارم از شعرهای خواجه شیرازکمک بگیرم:

 

 سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

در این بیت حافظ هشدار می دهد اگر در عشق سرکشی کنی معشوق که سنگ خارا را به موم تبدیل می کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده ای به راحتی آتش می زند و می سوزاند. حافظ که معمولا زبانی نرم و بیانی ملایم دارد در این شعر پرخاشگرانه سخن می گوید. حال این سوال مطرح می شود که سرکشی یعنی چه و شمع بیچاره چه گناهی کرده که باید بسوزد؟ جواب این سوال را حافظ می دهد :

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

شمع می خواست با شعله خود راز خلوت نشینان را آشکار کند پس خدا را شکر که این راز تا به زبانش رسید آتشی شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق باید رازدار باشد و در دنیایی که پر از بیگانه و اغیار و راهزن است گنجی را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهی حسی به او دست داد یا حُسنی بر او آشکار شد باید خویشتن دار باشد نباید هیجان زده شود و این احوال و اسرار را با هر بی خبری در میان بگذارد. گناه منصور حلاج این بود که جانش آنقدر در آتش عشق بی تاب شده بود که اسراری را که برای عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فریاد می زد:

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

پس آشکار کردن راز یک نماد سرکشی است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است٬ اما بالاخره باید یکی دست از جان بشوید تا معرفت بشری را افزون کند. من هر وقت داستان زندگی بزرگانی چون جناب ملاصدرا٬ عین القضات همدانی و شیخ اشراق را می خوانم اشک در چشمانم حلقه می زند که نادانی مردم و تعصب جاهلان متمسک با این جانهای عاشق و روانهای بیدار چه کرد! ... و هیچ تعجب نمی کنم وقتی در نهج البلاغه می خوانم علی بن ابیطالب که جان عالم به فدایش باد دست کمیل را می گیرد او را از شهر بیرون می برد و چون به صحرا می رسند آه بلندى می کشد و از اینکه در اطرافش کسی نیست که تحمل و ظرفیت علم او را داشته باشد شکوه می کند. نگهداشتن راز در سینه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

بگذریم ... نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زیرا باد در سر دارد. بیدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پیش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

بسیار سخنها و رمز و رازهای دیگر درباره سرکشی در عشق باقیمانده. افسوس که فرصتی نیست. می‌بینی که همینها را هم بسیار فشرده و مجمل نوشتم...