بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

به رنگ فیروزه
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از یادم نمی‌رود آن رنگ فیروزه‌ای خودنویس شما که انگار در عالم آن رنگ را ساخته بودند مخصوص شما، که اصلا هر چیز شما مخصوص شما بود ...

که من، در این ایام دلتنگ آخر سال که دو ساعت از نیمه شب گذشته، بیدار مانده‌ام که شما را بسازم در خیالم که  شاید قدمی با هم بزنیم، که گپی با هم بزنیم، که سقف حرف‌های دیگران خیلی کوتاه است ...

که من، در کوه و کمر، در پیاده رو و واگن های مترو، در کافه و کلاس، دنبال شمس چشمان شما می‌گردم که رهایم کند، که این نیروی نهفته متراکم را آزاد کند، که خیلی وقت است سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه ...

که دنیا با همه ابعادش، تنگ می‌شود، که راه نفس تنگ می‌شود، که دل تنگ می‌شود ...

که نوشتن این چند خط آخر مقاله و فشار دادن دکمه ارسال، کوهی می‌شود برشانه های من که بیزارم از تکرار و از هر چیز که مرا دور می‌کند از شما. 

که دلم می خواهد دور آن حوض فیروزه‌ای بنشینیم، زیر سایه آن سروناز، روی آن نیمکت که همه عاشقان جهان یک بار روی آن نشسته‌اند و فال مراد گرفته‌اند، که لب تر کنید، که واژه ها طواف کنند دور لب های شما...

که من، داد دارم، فریاد دارم، که کوچک شده‌ام، آن قدر که جا شده‌ام بین این آجرها ...

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel