بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دنیای کوچک راننده‌های آژانس بغل
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، طنز

یکی از فواید تماشای فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" شاید هم تنها فایده آن، این بوده که ارادت من به چای ایرانی آن هم چای اصل لاهیجان بیشتر شده. حالا هم که این سطور را می نویسم به جای فنجان قهوه، استکان چای بر میز من است، فقط آن ۲۲ دقیقه یادتان باشد که چای دم بکشد. عطر چای مرا می برد به دامنه شیطان کوه لاهیجان و آن سفر ۲۲ سال قبل که خاطره اش چنان در ذهن من حک شده که نقش رستم بر سینه کوه رحمت. و به یاد می آورم دقایقی را که بر مزار با صفای آن درویش شیرازی نشستیم.

دو هفته اول ترم که تمام می شود تازه فرصت می کنم که نفسی بکشم. سامان دهی درس ها و برگزاری ۴ جلسه کلاس جبرانی انرژی زیادی می طلبد و وقت اندکی باقی می گذارد. این ترم همسرم نیز تدریس را شروع کرده و قدری از بار بچه داری بر شانه من افتاده. سه شب در هفته هم شبهای دردند که غالبا نایی برای نوشتن نمی‌ماند.  

روزهایی که باید دنبال مریم گلی بروم از آژانس نزدیک دانشگاه ماشین می‌گیرم. دیالوگ هایم با راننده ها جز نمونه‌های فاخر طنز فارسی است. گاهی ابتدا با من بد حرف می‌زنند چون فکر می‌کنند دانشجو هستم! یک بار مریم گلی تلفن زده بود داشتم با او کودکانه حرف می‌زدم بعد به راننده که چپ چپ نگاهم می‌کرد گفتم دخترم بود. راننده معترض گفت : چرا زود ازدواج کردی؟ می‌نشستی درست رو می خوندی. خیلی هایشان فکر می‌کنند کارمند بانکم به این دلیل ساده که قرار من با آژانس روبروی بانک است. 

به یکی شان که لهجه لاتی دارد گفتم که در دانشگاه درس می‌دهم. گفت چی درس میدی؟ گفتم برق. گفت سه فاز؟ گفتم نه یک فازش پریده فقط دو تا مونده. گفت به همین اشکول ها درس میدی؟ گفتم دانشجوهای من خیلی بچه های خوبی هستند‌ [بعضی از راننده ها فکر می کنند دانشجوهای دانشگاه ما یک مشت بچه مایه دار هستند که هر کدام سه تا دوست ... دارند و فقط بلدند سیگار بکشند. مشکل احتمالا از وقتی شروع شده که پردیس بین المللی دانشگاه که دانشجوی پولی می‌گیرد به شمال دانشگاه منتقل شده و سو تفاهم ایجاد کرده]

بعد پرسید خودت چی خوندی؟ دهنم باز ماند.

یک بار دیگر همین جناب که حالا اندک ارادتی به ما پیدا کرده بود، درباره انتخابات حرف می‌زد که شنیده [آیت اله] جنتی رد صلاحیت شده. من هم گفتم از مادر زاده نشده کسی که بتواند جناب ایشان را رد صلاحیت کند.

یکی دیگرشان اصلا اعصاب ندارد. از همان دقیقه اول به رانندگی مردم گیر می‌دهد که آقا فرهنگ ما اینه، لیاقت ما همینه! یک روز ماشینش را تازه برده بود کارواش. در یادگار بودیم. از همت که گذشتیم باران گرفت. گفت آقا احدی نمی تونه در کار خدا دخالت کنه. این هواشناسی فثط پرت و پلا میگه ...

جوا‌ن ترین شان دانشجوی سال اول برق یک دانشگاه غیر انتفاعی است و هر وقت مرا سوار می کند یک ساعت مشاوره رایگان می‌گیرد. دفعه آخر می‌پرسید چه گرایشی انتخاب کند که پولدارتر بشود و دکترا بگیرد یا نه.

خلاصه ماجرایی داریم با این راننده ها تا برسیم به خانه.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel