بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بر ساحل خلیج
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر سایه درخت انجیر معابد۱ ، نگاه می‌کنم به دریا و محو می‌شوم در موسیقی موج ها. این هوا و فضا عجیب مرا به یاد فلوریدا می‌اندازد. از آنجا می‌روم به کی وست و خانه همینگوی. درست روبروی خانه همینگوی فانوس دریایی بود و کنار آن درخت انجیر معابد. خروس رنگارنگی پریده بود روی درخت، خروسی که پرواز می‌کرد.

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر درخت انجیر معابد، کنار آب انبار نزدیک شهر سوخته، می‌گویند این درخت ششصد، شاید هفتصد سال عمر دارد. مردم شهر دخیل بسته‌اند به درخت. محو می‌شوم در خاطرات آن سیاح هلندی که نوشته بود نزدیک گامرون ( بندر عباس) درختی از این جنس  دیده که ۹۰۰ فوت (۳۰۰متر ) ارتفاع آن بوده. درخت اینقدر بزرگ بوده که چند هزار سرباز می‌توانستند زیر آن استراحت کنند.

روزگاری این جزیره صادر کننده آب شیرین بوده. همان روزگاری که سعدی آن بازرگان را دید که او را به حجره خویش در آورد و همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن ...  کاریز بزرگ جزیره گواه آن روزهاست. آن آب ها کجایند؟ درخت کهنسال گامرون کجاست؟ مقدس بودن درخت کهن بهانه‌ای بوده که این یادگار سال ها و ماه ها در امان بماند از شر تبرها، اما امان از این روزها و روزگار ما!

کاروانی از ارمنی ها زیر درخت عکس می‌گیرند، یکی هم بابا نوئل (سانتا کلاز) شده. مریم گلی امسال هم با سانتا عکس انداخت اما این بار نه در هوای سرد یخبندان که زیر سایه درخت انجیر معابد.

گرگ و میش صبح، بچه ها را از خواب بیدار می‌کنیم تا طلوع آفتاب را ببینیم بر کرانه ساحل شفاف مرجانی و عصر، شال و کلاه می کنیم تا غروب را به تماشا بنشینیم در کنار کشتی به گل نشسته یونانی. آسمان صاف صاف است بی زحمت یک لکه ابر. 

            آسمانش پاک

                      خاک اش از باران رنگین سحر نمناک

 

۱- شاد باد روان احمد محمود، که این نام را او به ما آموخت.


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel