بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جــان عاریت
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، آجرهای سرخ

شب یلداست و من در این کافه نسبتا آرام و بی مشتری چند دقیقه وقت دارم برای نوشتن. 

هوای آلوده، مهدکودک ها و مدارس را تعطیل کرده. امروز خانه ماندم که هم زمان بیشتری با مریم گلی باشم و هم از هوای دانشگاه در امان.

تنها چیزی که مریم گلی گریزپا را به دام می‌اندازد قصــه است. ناهارش را و غذایش را با قصه می‌خورد و شب ها، تنها با قصه می‌توان سر ساعت خواباندش. ظهر موقع ناهار، داستانی با مریم ساختیم که هر دو در آن بازی کردیم. قصه از این قرار بود که مسی و رونالدو و آگوئرو می‌روند شهر بازی و آن جا می‌فهمند که اگر ۱۰ کارت امتیازی جمع کنند می‌توانند در مسابقه شرکت کنند و ... آخر کار که به مسابقه راه پیدا می‌کنند از دست کوتاه خود خجل می‌شوند و یک دفعه دی ماریا -که قامتش بلند باد- از راه می‌رسد و جایزه‌ها را درو می‌کند.

شاید بفرمایید این رطب و یابس ها چیست که به هم می بافی و تو را چه به فوتبال و مسی و ...؟ اگر شما هم مجبور باشید روزی چهل قصه بسازید کارتان به اینجا و بدتر از اینجا می‌کشد. روزهای شیرینی است که می‌گذرند.

یک بیت حافظ هست که روزی جایی خواندم، وقتی کسی از من درباره هدف زندگی پرسید و اینکه چرا برگشتی و ...

این جــان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنم

زیاد زمزمه‌اش می‌کنم این روزها. گاهی که کسی به اتاقم می‌آید و از گرایش ها و دانشگاه ها می‌پرسد مفصل جوابش را می‌دهم و بعد چیزی از این جنس برایش می‌خوانم. یک دقیقه به فکر فرو می‌رود اما از در اتاق که بیرون می‌رود دوباره غرق می‌شود در همان خیالات سبک، و سیر می‌کند در همان دایره‌ای که همه در آن افتاده‌اند. دانشجوی سال صفری هم که می‌آید از راه های رفتن می‌پرسد و سطح دانشگاه‌های آمریکا و ...

همه سودای رفتن دارند، من اما دیگر جایی نمی‌روم. در اتاقم می‌مانم به امید اینکه روزی دانشجوی ناشناسی در بزند و ساعتی با هم گپ لاهوتی بزنیم و احساس کند پاسخ سوال هایی را که نپرسیده یافته یا لا اقل در این کره خاکی یک نفر هست ...

ماه دی مبارک!

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel