بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برف بارید، خدا شهر مرا آمرزید!
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه

نمی دانم این برفی که می بارد زورش به هوای آلوده امروز می‌رسد یا نه و نمی‌دانم فردا چه بلایی بر سر منی که قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون می‌زنم خواهد آمد؟ اما دلخوشی‌ام این است که فردا دوباره مریم گلی با دوستانش آدم برفی خواهد ساخت.

از مصائب برف قبلی این بود که دو نوبت گاز خانه ما قطع شد و خانه مثل یخ سرد شد. من تا دیر وقت بیدار بودم و نگران بچه ها که سرما نخورند. تا اینکه سعید همسایه عزیز ما بخاری برقی‌اش را به ما داد.  حالا هم نگرانم که نکند امشب، کابوس هفته قبل تکرار شود.

امروز مستقیم از دانشگاه رفتم دنبال مریم گلی. روزهایی که زمان بیشتری با هم می‌گذرانیم اخلاقش بهتر است. البته کم کم آثار منفی ورود به مهدکودک در حال زوال است و مریم دارد با زندگی جدیدش سازگار می‌شود. تقریبا سه ماه گذشته شبهای ناآرامی داشت. مقدار زیادی بر می گشت به حضور علی این گوی خندان! که حالا رقیب مریم شده و بیماری های فصلی و حضور کمرنگ تر من در خانه.

تورنتو که بودیم ساعت ۵/۵ از شرکت می آمدم و تا ساعت ۷/۵ مریم با من بود. گاهی هم با سامان دو تایی می‌آمدیم خانه و همسرم به دانشگاه یا کافی شاپ می‌رفت. هم نفسی می‌کشید و هم به کارهایش می‌رسید. اما شغل استادی ساعت مشخصی ندارد. 

علی به ده ماهگی رسیده. دستش را می‌گیرد به دیوار و می‌ایستد. به خانه که می‌آیم از ذوق دست هایش را تکان می‌دهد. شعری برایش می‌خوانم و می‌رقصد. دلم می خواهد تمام وقت بغلش کنم و لپ هایش را ببوسم اما باید رعایت مریم گلی را بکنم. به روزی فکر می‌کنم که من و علی دو تایی می‌رویم سر کوچه هشتم و کله پاچه می‌خوریم. قند در دلم آب می‌شود!!


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel