بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز بلند من
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حافظ

روز پر برکتی بود امروز. از آن روزهایی که انگار یک دقیقه‌اش هم تلف نشده. از پنج و نیم صبح که از خواب بیدار می شوی تا ده و نیم شب که به خانه بر می‌گردی و صورت ماه مریم گلی را می‌بوسی احساس می‌کنی که هر لحظه اش مفید بوده.

شب، جلسه‌ای برقرار بود در دانشگاه به همت کریم عزیز -که از جنس رفیقان قدیم است.  قبلش، از ساعت ۴ تا ۶ در معاونت علمی ریاست جمهوری بودم برای دفاع از پروپوزال. بعد یک ساعت در ترافیک ملاصدرا و همت و یادگار بودم که خودم را برسانم به دانشگاه. قرار بود جلسه ساعت هفت و نیم تمام شود و تا نه و نیم طول کشید. مخاطب جلسه عده ای از دانشجوهای دانشگاه بودند از رشته های مختلف که با هم، همشهری بودند. موضوع بحث روش زندگی بود. سیل سوال های بچه ها، احساسی را به من برگرداند که در همه این یک سال در دانشگاه شریف تجربه نکرده بودم اما دوازده سال قبل در اهواز چشیده بودم.

گاهی در کلاس این سوال برایم پیش می آمد که چرا بچه ها به بعضی حرفهام واکنشی نشان نمی دهند؟ تنها لبخندی بر چهره چندتایی نقش می بست وقتی که مثلا آینه جریان کاسکود را با رباعی خیام درس می‌دادم که

من تشنه آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم.

باور کرده بودم که زمانه دیگر شده و دانشجویان نیز. 

امشب اما، آنقدر با بچه ها احساس صمیمت کردم که با همه وسواسی که دارم برای شعر خواندن در دانشگاه، از شعر های خودم خواندم از چشمی که چراغی است در این کوچه خالی ... و حتی چند کلمه درباره این شعر گفتم و ساختاری که یک ذهن ریاضی در شعر می‌سازد. شاید جرقّه را آن دانشجویی زد که سوالی درباره حافظ پرسید و من بی اختیار شدم و غزل در غزل خواندم:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ...

تا رسیدم به 

حضوری گر هم خواهی از او غایب مشو حافظ.

روز بلندی بود امروز.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel