بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، آجرهای سرخ

دقیقا شد یک سال!

روز خوبی بود امروز. لوچان ایمیل زده بود که آخرین مقاله ما همین ماه چاپ می شود. بسیار هیجان زده بود. من هم شاد شدم و خاطرات خوبی که با هم داشتیم برایم زنده شد، از غذاهای هندی تا قهوه هایی که با هم می خوردیم و قدم زدن در غروب ساحل لاهویا...

صبح، وقت بازبینی برگه های میان ترم بود. رفتار بچه ها خیلی خوب و میانگین کلاس هم بالا بود. بچه های خیلی خوبی در این کلاس هستند. درس دادن به آن ها را بسیار دوست دارم. گاهی در کلاس، یک وجب از زمین بالاترم. امروز وقتی رسیدیم به یک مساله تازه و عحیب، از دهنم پرید: پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است! 1

عصر دو تا از دانشجوهایی که صحبت های مرا در یکی از نشست های دانشجویی شنیده بودند آمدند اتاق. ساعتی با هم گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی. هنوز هم که دو ساعت از نیمه شب گذشته از اثر آن صحبت ها سرمستم. دیواری دور خودم کشیده ام که هر از گاهی ترک می خورد...

بعد یکی از دانشجوهای دکترا آمد. امتحان جامعش را داده بود و روحش آزاد شده بود. اهل جنوب خراسان است و بسیار باهوش. روی مقاله اش کار کردیم. دعوت کردم که ترم بعد در تدریس با من همکاری کند.  

شب، ایمیل قشنگی رسید از برادر سیاوش که حالا، او مسافر سرزمین برف است و من ساکن مرز پر گهر!

به گمانم هنوز از شراب شب شعر مستم. بوی آن سال های دور را می داد. تصویرها در ذهنم ورق می خورند و دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست.

صدای باران می آید.

پی نوشت:

شعر از مولاناست:

...

طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار

هر که در این چه فتاد داد رسن واجب است

عشق که شهر خوشی است این همه اغیار چیست

حفظ چنین شهر را برج و بدن واجب است