بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پونل - اسالم -خلخال 2
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

حرف که زیاد است برای نوشتن. درگیر کاری هستم که تا کاملش نکنم ناقصم و هر کار دیگرم هم ناتمام. 

باید فصلی درباره این روزهای علی بنویسم که عاشق آشپزخانه است و گاهی با ماهی تابه‌ای‌ در بغل می‌خوابد. مادرش می‌گوید باید تابستان بفرستیمش پیش حاج جمال، کار آموزی. حاج جمال از آشپزهای خوب شیراز و از خاطرات شب شعر است.

باید فصلی بنویسم درباره این ایام مبارک و ربی احمد شیء عندی ... عجب ماه بلندی تو، امیر بی گزندی تو!

باید فصلی بنویسم درباه فضل دوست و اتفاق های خوشایند این ایام ...

فصلی دیگر درباره دو خوابی که دیدم، خواب پدر که شب نیمه شعبان دیدم و خواب پدر بزرگ که دیشب بعد از سحر دیدم. روح هر دو شاد، اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

باید فصلی بنویسم درباره مرشد که بالاخره به مارگاریتا رسید و سوال هایی که در ذهن دارم از این کتاب و چرایی وجود شخصیت هایی که ربطی به ماجرا نداشتند ... 

و فصلی درباره پونل و اسالم و خلخال

بالاخره فرصتی شد که این مسیر رویایی را ببینیم. پونل روستایی است در گیلان که محل اتصال جاده های تالش، بندر انزلی، فومن و خلخال است از آنجا تا خلخال در استان اردبیل نزدیک به 70 کیلومتر راه است که هر چه می گذرد بر ارتفاع مسیر افزوده می شود و از انبوه درختان کاسته. طبیعت از جنگل به مرتع و مرغزار در دامنه کوه‌های برف گیر تبدیل می‌شود‌. گاهی ابرها زیر پای تو هستند. گاهی در مه شنا می‌کنی، گاهی دلت می‌خواهد توقف کنی و این چشم اندازهای رویایی را در حافظه دایمی ات ذخیره کنی که فردا دوباره کار است و زندگی در شهر گرفتار، که آدم ها بدجوری از هم دورند.