بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جان جاری
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

برگشته ‌ام به خاک، به این هوای ناپاک. طول می کشد تا از این حال و هوای شاعرانه به درآیم. شب شعر سی ام خیلی خوب بود، بر خلاف شب شعر پارسال که تقریبا مستقیم از تورنتو آمدم و گیج و منگ بودم، امسال فرصت بیشتری داشتم که با میهمانان باشم. دیدار چند دوست قدیمی و استاد سید مهدی شجاعی پس از سال ها از موهبت های امسال بود. 

چند دوست تازه که یکی شاعر توانایی بود از گیلان و با هم ساعتی در خیابان باغشاه قدم زدیم و دیگری از خوزستان و برای هم قدری شعر عربی خواندیم از کشفیات امسالم بودند. پیر اهل دلی هم آمده بود که شعرهای صائب را می خواند و اشک در چشمانش حلقه می زد. با مهندس حسینی چند دقیقه درباره نقشه راه زندگی حرف زدم، که خیلی مفید بود. از برنامه ریزی برای 15 سال آینده می گفتم و اثری که باید از من در این گنبد دوار بمانَد. می گفت باید روشی برای زندگی پیدا کنی و یاد بگیری و یاد بدهی. زیاد فکر می کنم به حرف هایش:

به جهان آمدم دو روزی چند

تا بیاموزی ام رموزی چند ...

چند سالی در این جهان گشتم

با امیدی به خانه برگشتم

ظاهرم ساکت است و در باطن

نشد این جان جاریم ساکن ...