بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

... و هم ننوشته می‌خوانی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ

خدایا ممنونم! برای بار هزارم به من ثابت کردی که حواست به همه چیز هست؛ حتی راضی نیستی عزت نفس بنده‌ات پایمال شود. خدایا این حال خوش را از من نگیر! این ارتباط بلا واسطه را!

ای خدا این وصل را هجران مکن!

من چیزی ندارم که لایق تو باشد اما یک غزل حافظ هست که دلم می‌خواهد به تو تقدیم کنم:

 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی  
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی! 
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟  
نبیند چشم نامحرم خصوص اسرار پنهانی 
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور  
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی 
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است 
 خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی! 
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد  
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی 
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است  
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی! 
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت  
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی 
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست  
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی 
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ  
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی