بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گاهی نمی توانم!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

امروز هم هوا بارانی است. نشسته ام در اتاق کارم و مشغول شبیه سازی ام. خاطرات شیرینی دارم از ایام عاشورا و دوستان مهربانی که دوباره دیدم شان، خاطرات خوبی که هرچه تلاش می کنم در کمند نوشتن اسیر نمی شوند. 

پریروز رسما داستان نبرد من و اژدها به پایان رسید.

پی نوشت: چقدر سخت بود که با آن همه ریتم نوحه که این چند روز در ذهنم بود برگردم به فضای دانشگاه. آب به خیمه نرسید فدای سرت .... بالا بلند بابا، گیسو کمند بابا ...