بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یا شافی
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران

بچه ها که مریض می شوند پدر و مادر نه خواب دارند نه آرام. وقتی تب بچه به ۴۰ می‌رسد تنها آرزوی پدر و مادر از همه دنیا و از هرچه ابرها بر آن سایه افکنده، این است که این دما پایین بیاید که وقتی لب ها را روی پبشانی فرزند می‌گذارند، نسوزند.

***

آب باریکه ای که می‌خواستیم با مریم برویم آنجا، شد رودخانه طالقان: شاه رود! اگر چه در این سال کم آب رودها آن جوش و خروش همیشگی را ندارند، انگار شیری که یال و کوپالش ریخته و دندان مصنوعی گذاشته!

طالقان مجموعه‌ای از روستاهای زیباست که آب و آبشار دارند مثل کرکبود و درختان گردو و سپیدار. طبیعت کوهستانی منطقه و دریاچه‌ای که پشت سد طالقان شکل گرفته چشم اندازهای بدیعی ترسیم می کند. جاده پر و پیچ خم آن هم باعث شده تا حدی از گزند ویلاسازها در امان بماند.

با مریم شروع کردیم به پرتاب سنگ داخل آب. بعد یاد روزگار کودکی افتادم که عشقم سد ساختن بود روی آب های دشت ارژن و چهل چشمه و قلات و پس کوهک و برم دلک. فرهنگ شیرازی اجازه نمی‌داد که ما جمعه ها در خانه بنشینیم. باید می رفتیم به گلگشت. با همان پیکان سفید یخچالی چه جاها که نرفتیم. دو سفر شمال رفتیم که یک بارش با پدربزرگ و مادر بزرگ بود. چقدر خاطره دارم از این سفر که مکتوب نکرده‌ام. همراه ما در آن سفر آلبوم گل صد برگ شهرام ناظری بود. هنوز هم هر وقت آهنگ اندک اندک جمع مستان می‌رسند را می‌شنوم پرواز می‌کنم به جاده های شمال ...

با مریم گلی شروع کردیم به سد سازی. مریم تا سنگی به من می‌داد می‌گفت بابا من زورم از رستم هم بیشتره! سطح آب که بالا آمد رفت داخل آب و دنبال سنگ های بنفش و سبز و سیاه گشت. نمی‌دانم همه بچه ها این طورند یا انعکاس علاقه من به آب در چشم های مریم می‌درخشد. آب مرا از خود بی خود می‌کند. باید جایی نوشته باشم در گذشته این وبلاگ که در کناره زاینده رود حالتی رفت بر من و یا در کنار رودخانه اتاوا.

سلام به اتاوا!

پی نوشت:

گلگشت: سیر و تماشای گل و باغ و ریاحین.