بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

به یاد مریم میرزاخانی
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: مریم میرزاخانی
اولین باری که مریم میرزاخانی را دیدم وقتی بود که دومین مدال طلایش را گرفت و ما برای استقبال از تیم ریاضی به فرودگاه مهرآباد رفتیم. معاون اول دانشمند دولت، مرحوم دکتر حسن حبیبی هم آمده بود. ایران آن سال بالاتر از آمریکا ایستاده بود. مریم همه ۴۲ نمره را گرفته بود و ضمن کسب دومین مدال طلایش، نفر اول جهان هم شده بود. آن سال تیم شیمی هم در جهان اول، و روزبه کیانی نفر اول جهان شده بود. بچه های فیزیک هم ۲ طلا کسب کرده بودند. یکی از طلایی ترین سالهای المپیاد بود. ما یک دوره بعد از آن نسل طلایی بودیم و آنها قهرمانان بزرگ ما بودند. با روزبه و رضا صادقی بسیار دوست بودم و هر وقت دلم از سختی های دوره‌ی تابستانی می‌گرفت، آنها همدم من بودند. با هم  یک دست شطرنج می‌زدیم، یا قدمی می‌زدیم و شعری می‌خواندیم ...
رضا صادقی که دو سال هم تیمی خانم میرزاخانی بود و یک نقره و طلای جهانی صید کرده بود، گاهی از نبوغ مریم می‌گفت. از اینکه بین همه بچه‌های تیم، مریم چیز دیگری بود. بعد از آن هم چندبار خانم میرزاخانی را در محوطه مرکز دیدم. قد کوتاه بود و موقر و مودب. همیشه با چند تا از بچه ها مشغول بحث و گفتگو بود. 
سه سال بعد در اسفند ۷۶ آن اتفاق تلخ افتاد. اتوبوس المپیادی ها تصادف کرد و رضا صادقی دوست شاعر و طلایی من پر کشید. برادرم آن سال که دانشگاه اهواز میزبان کنفرانس ریاضی بود، مسوولیتی داشت. خودش را به سرعت رسانده بود به محل تصادف. از قول مریم میرزاخانی می‌گفت که او در ساعت تصادف بیدار شده و توانسته خودش را جمع و جور کند ولی رضا -دوست عزیز من-  به خواب رفته بود، خوابی که به ابدیت پیوست. 
خدا خواست که مریم ۲۰ ساله، ۲۰ سال دیگر زنده بماند و مهم‌ترین جوایز ریاضی جهان را به دست آورد.
مریم در اوج بود که پر کشید، اگرچه تلخ، اگر چه پر درد. دلم بسیار گرفته. از صبح تا حالا منتظر خلوتی بودم که این چند خط را بنویسم. سرطان مثل هیولایی به جان نسل جوان افتاده..‌. گیجم و تنها چیزی که به عقلم می‌رسد این بیت خیام است:
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش ...
روحش شاد و از رحمت الهی برخوردار باد.