بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: مولانا ، رمضان

امروز صبح داشتم برای دوستی از داستان تاخیر در سرودن دفتر دوم مثنوی می گفتم که شاید دو سال وقفه افتاد و بعد مولوی سرود:

مثنوی که صیقل ارواح بود       بازگشتش روز استفتاح بود

مطلع تاریخ این سودا و سود      سال اندر ششصد و شصت و دو بود

روز استفتاح یعنی نیمه ماه رجب که در خانه کغبه را باز می کنند و درهای رحمت خدا به روی اهل زمین باز است. نمی دانستم که امروز درهای پرشین بلاگ به روی ما گشوده خواهد شد. 

واقعیت این است که پرشین بلاگ برای من حاکم خانه ای قدیمی در محله قدیمی شهر را دارد که اگر چه از مد افتاده و امکانات رفاهی خانه های جدید را ندارد اما باز آدم به آن دلبسته است و از آن خاطره ها دارد و الا چند بار تصمیم به کوچ از این خانه گرفته ام. در این پانزده سال که من می نویسم این سومین باری است که پرشین بلاگ دچار مشکل جدی می شود. فعلا هم بخش آرشیو و نظرات مشکل دارد. خلاصه، وقتی یک ماه  در نوشتن وقفه بیفتد یعنی یک ماه از زندگی ات ناگفته می ماند و از یاد می رود. 

حکایت شیرینی را دلم می خواست در وقتش بنویسم که با تاخیر نقل می کنم:

شب 21 ام رفتم مسجد دانشگاه. فضای مسجد را دوست دارم و به قول سعدی: می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند... دم در مسجد  مفصل بازرسی می کردند. حدس زدم به خاطر تهدید داعش و جنایت اخیر این حیوانات وحشی است. البته مسجد شلوغ بود و چیزی از رونق آن کم نشده بود. شیخ محترمی که مجلس را اداره می کرد از رحمت و غفران خدا در این شب مبارک می گفت و اینکه خدا امشب همه شما را می بخشد و نباید در این نکته شک کرد.

مراسم قرآن بر سر که تمام شد و خدا را به ذوات مقدسه قسم دادیم، آشیخ گفت خدا همه شما را بخشید اما کار که از محکم کاری عیب نمی کند حالا دستها را به آسمان ببر و 10 مرتبه بگو الهی العفو!