بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تالاپ
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، پدرانه

نشسته ام در کافه امیر شکلات، جای دنجی در شرق تهران. فرصتی دارم که بنویسم و بیندیشم و از یک فنجان قهوه و تکه ای کیک شکلاتی لذت ببرم.

دو هفته دیگر ترم شروع می شود و من باید ذهنم را خالی کنم از خیالات غم افزا و جانم را پر کنم از ترانه های روح افزا. زندگی جاری است چه من توقف کنم چه بدوم. بهتر آنکه آدم به این موج جاری بپیوندد نه اینکه بایستد و حسرت بخورد. زندگی ام این روز ها همان بیت حافظ است که از خلاف آمد عادت بطلب کام ... می اندیشم که اگر آدم خودش را بسپارد به موجی که نقاش ازل بر پرده، ترسیم می کند بادها بال پرستو می شوند و سختی ها آسان. 

چند تا از بچه هایی که ترم قبل با من درس داشتند حالا دستیارم شده اند. آن نردبانی که دلم می خواست، پله پله شکل می گیرد. هیجانی دارم برای شروع ترم و دیدار دانشجوهای تازه و کشف دنیاهای جدید، یکی از دلخوشی های من در این دنیایی که انگار آدم در آن غریب ازلی است:

دل پاییزی من گرمی بارانت کو

ای غریب ازلی حلقه یارانت کو ؟

بادش بخیر با برادر برهان تا نیمه شب در خیابان آلبرت و فیلیپس قدم می زدیم و این شعر را برایش می خواندم و از شبهای مه آلود واترآباد می گفتم که از دست ندهد این معجزه‌ی سالی دو سه بار را.

و آن شب را که با ماهان کنار زمین تنیس نشسته بودیم در پارکی که پاییز را به یاد من می آورد و برایش از چشمی می خواندم که چراغی بود در کوچه خالی و یوسف و چاه و حجم زلالی ...

و  آن شب رویایی را که با سامان قدم می زدیم در ساحل پیسمو در حاشیه ی آرامش اقیانوس. مردم دسته دسته، با فاصله نشسته بودند و آتش روشن کرده بودند. آن شب تصویر دیگری از غرب در ذهن من شکل گرفت که در کالیفرنیا که آخر دنیاست اینقدر آدم با حال پیدا می شود که شبی، نیمه شبی کنار اقیانوس گعده برپا کنند و دم را غنیمت بشمارند.  تو کفش هایت را می کنی و کیلومترها در مرز تلاقی آب و خاک قدم می زنی بی آنکه احساس تنهایی کنی یا کسی آرامشت را خط خطی کند. مثل روزی که در دامن دنا، در حاشیه شمالی سی سخت، روی تنه درختی که بر روی رود خم شده بود  خوابیده بودم و سر انگشتانم سرمای آب را هاشور می زد. من خاطره آن آرامش نیمروزی را با نیم دنیا عوض نمی کنم ... و چوپان نابینایی کنار تاکستان فرودست نی می زد.

دلم کوه می خواهد و آب باریکه ای که با مریم گلی کنارش بنشینیم و همه سنگ های دنیا را پرت کنیم توی آن و از صدای تالاپش غش غش بخندیم. و مریم که احساس می کند رستم دستان شده سنگ بزرگی را نشانه کند و من بیندازمش توی آب و نصف لباسمان خیس بشود و ...

 فنجانم را نگاه می کنم

فال قهوه ام بارانی است