بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پساسفر
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

گاهی آنقدر حرف داری برای گفتن که نمی‌دانی از کدام‌شان شروع کنی. ماهی و بیش از ماهی در سفر بودم. حالا هم که برگشته ام به قول سهراب: "هنوز در سفرم". چقدر لازم بود این سفر برای من که هفت ماه پر فشار را تحمل کرده بودم و چقدر برکت داشت. صحنه هایش را قاب می گیرم در خاطراتم. شعرهایش را می گذارم اینجا محض صفای عابران.

حالا نشسته ام در اتاقم. گاهی دانشجوها می آیند، گپ می زنیم با هم. اوضاع خیلی بهتر از روزهای اول کارم شده. هنوز سه هفته تا شروع ترم مانده اما دانشکده شلوغ شده.

در راه برگشت غزلی گفتم با این مطلع:

دو بالت را گشودی ، آسمانی در تو پیدا شد

به سمت آسمان رفتی ، جهانی در تو پیدا شد

اگر حجم کارها امان بدهد کاملش می کنم. راستی، مریم می رود مهد کودک. علی هم می گوید بابا!