بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سه سالگی و امید
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، نهج البلاغه

مریم گلی سه ساله شد.

حالا وقتی تلفن می زنم خانه، صدای کوچکی می گوید: سلام شما بابایی هستی؟ مامانی کار داره. من قطع می کنم. خداحافظ! من می مانم که چه بگویم اصلا!

خیلی چیزها یاد گرفته، خیلی بزرگ شده، زندگی ما با روزهایی که مریم نبود قابل مقایسه نیست. یواش یواش دارد سرک می کشد به کتابهای من. عاشق این است که برایش قصه بگویی. با این قصه ها زندگی می کند.

صبح رفتم به قلعه اژدها. برای دیدن آقای مشاور. بدیهی بود که ایشان وقت ندارند. من فقط می خواستم نامه ای را که نوشته بودم به رویت مبارک برسانم. آمدم پایین. در طبقه همکف نمایشگاه کتاب بود. چشمم به نهج البلاغه افتاد. یک جلد خریدم برای اتاقم. حالا هر از گاهی وسط کارهایم کتاب شریف را باز می کنم و حالم عوض می شود:

مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ
آبروى تو چون یخى جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب مى کند،
فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ .
پس بنگر که آن را نزد چه کسى فرو مى ریزی؟

از قلعه که برگشتم، رفتم پیش رییس دانشکده. بنده خدا کار زیادی از دستش بر نمی آید اما لااقل به درد دل های من گوش می دهد.

می فرماید: مومن امیدش مثل مو باریک می شود اما قطع نمی شود. 

پی نوشت:

عصر حسن آقای عندلیب زنگ زد که تهران است و نزدیک دانشگاه. بعد آمد به اتاقم و ساعتی گپ زدیم. من و حسن آقا -که از جنس رفیقان قدیم است- هم ورودی بودیم و مدتها در اتاق ١٠۴ خوابگاه زنجان همقفس بودیم.