بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

توت های فرحزاد
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از احوال این روزهای من پرسیده بودی و اینکه چرا کم می نویسم و منتظر بودی که تحلیل مرا از بازگشت و اوضاع امروز مملکت بشنوی.

توت های فرحزاد رسیده اند. مدرسه ها تعطیل شده و پسرها انگار قسم خورده اند که یک توت نچیده بر درخت ها نگذارند. اجازه بده من از توت ها بنویسم که آب دارند و شیرین اند نه از اتفاقات خشک و تلخ.

در این مدت هوای تهران بهتر از چیزی بود که فکرش را می کردم، جو دانشکده و دانشجوها نیز. بعضی استادها واقعا انسان هستند و گفتگو با آن ها حالم را به می کند. پارک های تهران بسیار زیبا هستند. هفته ای یک پارک را امتحان می کنیم. اما زندگی در ایران به خصوص تهران اعصاب پولادین می خواهد. هر اداره ای که می روی اول کار به تو می گویند: نه! نمی شود! حتی هلال احمر رفته بودم برای گرفتن دارو، اول گفتند نداریم در حالی که داشتند. در واقع کارهایی که در کانادا بسیار عادی و تعریف شده بود اینجا چند برابر از تو وقت می گیرد اما گاهی که دماوند را از پنجره اتاقم می بینم خیلی از این دردها یادم می رود ...
و توت های فرحزاد البته شیرین اند و آبدار.