بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آب به خیمه نرسید فدای سرت
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از صبح که بیدار شدم این نوحه ورد زبانم بود که بچه ها این دو سه سال شب های عاشورا می خواندند: آب به خیمه نرسید فدای سرت ... من این بچه ها را خیلی دوست داشتم. با خودم می گویم بی خیال این همه فاصله و درس و برنامه بشوم و امسال هم بروم پیش شان. یک بار دسته جمعی رفته بودند کربلا و بین الحرمین این نوحه را خوانده بودند. انگار در آن سفر راه صدساله را طی کرده بودند. بجه های آن طرف آب دین داری شان شاید عمیق نبود اما خلوصی داشت که می ارزد به خیلی چیزهای این طرف.

مولا دارد جمل را از ته سوزن رد می کند. من نگاه می کنم به علی. می بوسمش. دلیلی داشت که این نام را برایش انتخاب کردیم...