بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جمل در ته سوزن
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

این مدت به امکان کسی دل بسته بودم که جمل را در ته سوزن می کند.

امروز پس از چهارمین مراجعه به قلعه اژدها در چهار روز گذشته نامه را گرفتم. روز اول مشاور وزیر نبود. دو ساعت و نیم نشستم تا آمدند. کلاس آزمایشگاهم رفت روی هوا. آمدند و دستور دادند اما خانم تایپیست ایشان نبود. در ساختمانی به آن عظمت مگر می شود تایپیست دیگری نباشد؟ روز دوم تایپیست بود اما آقای مشاور نبود که نامه تایپ شده را امضا کند. روز سوم آقای مشاور بود و تایپیست بود اما آقای منشی نبود که نامه را به من بدهد. خانم منشی هم انگار گلدانی که او را در گوشه اتاق کاشته باشند از هیچ چیزی خبر نداشت و مدام گله می کرد که بر اثر کار زیاد چشمش اذیت شده و وقت نمی کند برود قطره بخرد و در این سه روز من ندیدم که حتی یک کار مفید بکند. 

روز چهارم تایپیست بود و منشی بود و مشاور وزیر بود اما نامه رفته بود دبیرخانه و خانم کارمند که داشت با گوشی تلفن حرف می زد می گفت که نامه نیامده و من از طبقه همکف رفتم به طبقه چهارده و خانم رییس دبیرخانه گفت تو با آسانسور برو پایین و من خودم می آیم و نامه ات را پیدا می کنم.

طبیعی بود که من بروم طبقه اول اما خانم رییس نیاید و کارمند مردی که آنجا بود را دل بر حال من بسوخت و از هر دو نامه پرینت گرفت و به من داد و من ساعتی است که از قلعه اژدها بیرون آمده ام اما هنوز نمی دانم که خانم رییس به طبقه اول رسیده یا نه و می پندارم اگر به جای برخی از این خانم ها که در ادارات دولتی استخدام شده اند گلدان بکارند هم برای محیط زیست بهتر است و هم برای اعصاب ارباب رجوع و بودجه مملکت.