بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کی حوصله داری؟
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه

روزی و بیش از روزی رفتم به شیراز. همسفرم در این راه مریم گلی بود. اولین باری بود که تنهایی با هم می رفتیم سفر. دخترکم بزرگ شده.

در فرودگاه شیراز یکی از کارمندان هما به او گفت برام شعر می خونی؟ مریم گفت: الان حوصله ندارم. آقاهه گفت کی حوصله داری؟ مریم گفت دو ماه دیگه ساعت 5 عصر!

سوار تاکسی بودیم. چمدان را گذاشته بودم روی صندلی جلو. صندوق تاکسی های گازسوز جایی برای چمدان ندارد. مریم گفت بابا این اولین باره که من می بینم چمدون میره جلو کنار آقای راننده می شینه. آخه چمدون که پا نداره! چمدون که دس نداره!