بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

باران هلندی
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

اتفاقات خوبی افتاد این هفته.

دیروز صبح میرزا رضا آمده بود تهران. زنگ زد که کجایی؟ اتاق ۳۰۱ با دانشجوهایم جلسه هفتگی داشتم. ۳۰ ثانیه بعد رضا دم در کلاس بود. به بچه ها گفتم خودشان جلسه را ادامه بدهند. با رضا رفتیم به اتاقم تا در فرصت کوتاهی که داشتیم گپ بزنیم و چای بنوشیم. همان موقع باران گرفت، هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای. این دوستی ۲۵ ساله مشمول گذر زمان نشده و گاهی که من به شیراز بروم یا او بیاید اینجا دیداری تازه می کنیم اگرچه به قدر نوشیدن یک فنجان چای، که فرمود:

هــنــالــک خــمــس دقــائـــق..

أدعــوکِ فــیــهــا لــفــنــجــان شــای قــبــیــل الــســـفــر..

عصر حافظ خوانی داشتیم. رسیده‌ایم به این غزل شگفت خواجه شیراز که:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

آب و هوای شهر هم با حال و هوای پریشان و طربناک این شعر متناسب بود. خیلی هم سر به سر جناب "زاهد" گذاشتیم که وسط آن فضای رمانتیک سر و کله اش پیدا می شود و به شاعر خواب آلوده ما که باده شبگیر خورده گیر می دهد:

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

سه شنبه شب شام با آقایی هلندی بودیم به نام پیتر که تخصص اش صنایع نفت و گاز است و علاقه اش آموزش و تربیت. خیلی اتفاقی در کوه با او آشنا شدیم. برای برگزاری کارگاهی به ایران آمده بود. پیغام داده بود که آخرین روزهای اقامت او در ایران است و شاید دیگر فرصتی نشود که همدیگر را ببینیم. با مریم و علی و همسرم دعوتش کردیم به یک رستوران کودک که وقتی رسیدیم گفتند مدتی است تعطیل شده. توفیقی شد برویم پیتزا و فرنچ فرایز بخوریم. پیتر هم خیلی پیتزای ایرانی را دوست داشت. می‌گفت چقدر ایران شما خوب و قشنگ است! سال ها در عمان زندگی کرده بود و با قواعد یک کشور اسلامی آشنا بود اما بسیار ایران را متفاوت و دوست داشتنی یافته بود. می گفت در اروپا فقط تصویری منفی از کشور شما دارند. از او پرسیدم کدام شهرهای ایران را دیده ای؟ گفت: فقط تهران. گفتم: اگر یک سر به اصفهان و شیراز و گیلان بروی آن وقت بیشتر از ایران خوشت می آید.

دلش می سوخت که چرا مسوولان ما به فکر آینده نیستند و این همه کشور به نفت و گاز وابسته است. می گفت در امارات برنامه ای دارند که ۲۵ سال بعد آخرین بشکه نفت را صادر کنند یعنی اقتصادشان را کاملا  از نفت مستقل کنند.

می گفت در هلند انرژی بسیار گران است و انرزی خورشیدی هم جواب نداده. حالا به نیروگاه های بادی روی آورده اند اما مشکل این است که توربین بادی زمین زیادی اشغال می کند و آلودگی صوتی دارد. هلند هم که کشور کوچکی است. دولت آمده دو جزیره مصنوعی در دریای شمالی ساخته و توربین های بادی را آنحا نصب کرده... آن وقت کشور شما این همه خاک و باد و آفتاب دارد...

سرم را پایین انداختم. حرفی برای گفتن نداشتم.


 
سرها بریده بینی
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۸ مهر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

این چهارشنبه که بچه ها برای جلسه حافظ خوانی آمدند، دلم می خواست از امام حسین حرف بزنم.  به یاد جلسه های ماه محرم واترلو و تورنتو و اتاوا افتاده بودم و آن جمع های بی ریا و یکدست، که نیازی به خواندن روضه مکشوف و به قول دوستی "قصابی" نبود تا دل ها نرم شود. من "مدارس آیات" دعبل را می خواندم و از حر و  حبیب می گفتم. مرتضی به یخچال تکیه داده بود و آرام آرام اشک می ریخت، امیر سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و مویه می کرد و ... شعرهای سینه زنی همان نوحه های سنتی بود که در آن ها معنا بر ریتم توفق دارد نه از این جنس های امروزی ...این بیت حافظ را بهانه کردم و حرف هایم را زدم:

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

 یکی از بچه ها هم آن غزل شگفت حافظ  را یادآوری کرد که شهید مطهری هم اشاره ای به آن دارد:

رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ار دل مپیج کآنجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

یادی از علی اکبر کردیم و لحظه میدان رفتن او (دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده)

یادی از جون کردیم پیرغلام سیاهپوست کربلا (آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست)  و لحظه ای که اباعبدالله چهره بر چهره او نهاد و چه دعای قشنگی برایش کرد: «أَللّهُمَّ بَیِّضْ وَجْهَهُ، وطَیِّبْ ریحَهُ، وَاحْشُرْهُ مَعَ الاَْبْرارِ، وَعَرِّفْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد»

حافظ است و زبان پر ایهام و عدم قطعیتی که در همه شعرهایش هست ...


 
سعید غیر معروف و اورهان پاموک
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

دیشب سعید غیر معروف از سوئد آمده بود و یک دل سیر با هم حرف و قدم زدیم. می گفت دو تا رمان نوشته و رمان سومش دارد تکمیل می شود. دو نمایشنامه اش هم دارد تمرین می شود. از شعرهایش می گفت و ۱۵ واحد کلاس تئاتر و نویسندگی که در سوئد رفته و از کارهای استریندبرگ و میس ژولی ...

من هم چند تا دوبیتی برایش خواندم:

 

دلی آشفته دارم مهربان باش

کنارم باش و سلطان جهان باش 

بمان تا آرزوها جان بگیرند

تو عمر عاشقانی جاودان باش ...

 

از قیصر امین پور می گفتیم و خاطره جشنواره سال ۷۷ که قیصر آمده بود به دانشگاه شیراز و بسیاری حرف های دیگر...

سعید سه سالی از من بزرگتر است. دانشجوی برق دانشگاه شیراز یود و سال بالایی ما بود. به شعر و هنر علاقه مند بود که همین باعث شد با هم آشنا شویم. در سابقه این وبلاگ نشانه های زیادی از او هست. غبطه می خوردم به حالش که چقدر فرصت و انگیزه دارد اما گفت که شب ها کمتر می‌خوابد که بیشتر بنویسد و نمی داند چقدر فرصت برایش باقی مانده و باید کاری بکند. به من اصرار می کرد که شعرها و داستان ها و نوشته های بهشت را چاپ کنم و البته میخ آهنین در سنگ نمی رفت! تا اینکه خاطره ای برایم گفت از سخنرانی اورهان پاموک که در مراسم اعطای جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۶ بیان کرده بود با عنوان چمدان پدرم: 

 

 پدرم دو سال قبل از مرگش چمدانی کوچک به من داد که پر بود از کاغذها و نوشته‌ها و دفترهایش‌. مثل همیشه با لحنی شوخ و بشاش گفت که می‌خواهد پس از او، یعنی پس از مرگش‌، آن‌ها را بخوانم‌. با کمی خجالت گفت‌: «یک نگاهی به این‌ها بینداز و ببین چیز به درد بخوری بینشان هست یا نه‌. شاید بعد از من انتخاب کنی و منتشر کنی‌.».....

بقیه داستان را از اینجا (+) بخوانید.

تا چهل سالگی چند قدم کوتاه مانده. فکر می کنم باید فضای زندگی ام را عوض کنم. باید کاری کنم.

بر سر آنم که گر ز دست برآید ...


 
انار و پاییز
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

راننده گفت 10 سال در شهر والنسیا زندگی می کرده. یک بار هم به گرانادا سفر کرده و 5 شب آنجا مانده بود. از هوای خنک کوههای سیرا نوادا می گفت. من هم از قصر الحمرا می گفتم و درختان نارنج و سرونازهای گرانادا. چند جمله ای هم به اسپانیولی با هم گپ زدیم. 

امروز که با بچه ها رفته بودم بازار، علی انار دید و بی تاب شد. همینطور که توی چرخ دستی نشسته بود دو تا انار برداشت و با ذوق و شوقی که آدم گریه اش می گرفت انارها را در دست نگه داشته بود. آقای مهربانی که در صف، جلوی من بود، گفت همه ی خریدت یک ور این دو تا انار هم یک ور.

تا رسیدیم به خانه، علی کاسه و بشقاب آورد و انارش را  دانه کرد.

دیروز هم که رفتیم کوه، برادرم ابوالحسن، انار بی هسته آورده بود از حوالی کرمان. انار، پاییز را به یاد من می آورد و گرانادا را و خاطره شیرین شش سال قبل را. 

و از حال این روزهایم پرسیده بودی و اینکه کم پیدا بلکه ناپیدایم. حال من همانی است که در "کوچه باغ های نشابور" گفت:

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
 زان که بر این پرده ی تاریک،

 این خاموشی نزدیک،
 آنچه می خواهم
                  نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم

...

و البته دلم به این خوش است که خدایی در این نزدیکی است که همه چیز را می بیند. 

یک هفته است که ترم شروع شده، نرم نرمک دارد سه سال می شود که برگشته ام. قراری با خودم داشتم برای سه سال اول. باید بساط محاسبه را پهن کنم، ببینم کجای کارم؟ مشکلات اولیه، سریعتر از چیزی که انتظار داشتم حل شدند، شتر از سوزن رد شد و آتش خشم اژدها خاموش. فقط اینجا کم باران می بارد و دل من همه آن 10 سال در انتظار باران بود. روزگار بیوفاتر شده و آدم ها ماشینی تر و منفعت اندیش تر. کسی نیست که با او یک دل سیر قدم بزنی...


 
آقای زمانی!
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

شب هایی که جان در بدن دارم برای علی و مریم قصه می گویم. دست مایه این قصه ها اتفاقاتی واقعی است که علی و مریم تجربه کرده اند مثلا سفرهایی که با هم میرویم و یا مکان هایی در همین شهر تهران که با بچه ها می بینیم.

زنجیره قصه های اخیر ۳ شخصیت اصلی دارد و ۱ شخصیت کناری. شخصیتهای اصلی عبارتند از: مشتی ممدلی (صاحب همان ماشین معروف) که راننده است، حاج حسین سوهانی و دیما (شماره ۱۳ تیم والیبال روسیه) که همسفران مشتی ممدلی هستند و شخصیت کناری آقای زمانی که همه جا هست.

مشتی ممدلی آدم مهربانی است که گاهی دلش می خواهد قانون شکنی کند. حاج حسین پول دارد و عاقل تر از مشتی ممدلی است اما او هم شیطنت هایی می‌کند مثلا زیاد سوهان می‌خورد و دندان هایش را مسواک نمی‌زند. دیما قهرمان اصلی داستان یک نوجوان کم سن و سال است تا علی و مریم خودشان را جای او بگذارند و به اصطلاح با او همذات پنداری کنند. غالبا دیما در مقابل قانون شکنی های مشتی ممدلی اعتراض می کند. وقتی زورش به مشتی نرسد حاج حسین وارد داستان می‌شود و مشتی را نصیحت می‌کند. البته دیما هم گاهی کم صبر است یا بعضی غذاها را دوست ندارد. با توجه به شخصیت ها پیداست که طنز از وجوه غالب این داستانک هاست.

در واقع این داستانک ها بهانه ایست که قبل از خواب، رفتار علی و مریم را مرور کنیم. مثلا اگر بچه ها، در عالم واقع، در طول روز کار بدی کرده باشند دیما یا مشتی ممدلی همان کار را در عالم داستان تکرار می‌کنند، بعد با کمک علی و مریم آن رفتار نادرست را تصحیح می‌کنیم. از طرف دیگر با این داستان ها خاطرات خوب سفرها و کارهای خوب بچه ها را زنده نگه می‌داریم که مثلا بچه ها یادشان بماند که ماسال و ماسوله کجاست و چه ویژگی هایی دارند یا بسطام و شاهرود چرا مهم هستند؟

اما آقای زمانی! ایشان همه جا هستند و اطلاعات زیادی دارند، شبیه دایرةالمعارف یا گوگل. مثلا  در هر شهری که مشتی ممدلی و حاج حسین و دیما قدم می‌گذارند، ابتدا سراغ آقای زمانی می‌روند تا جاذبه های آن مکان را به آنها معرفی کند.

شاید بار اول که نام آقای زمانی وارد این داستانک ها شد به خاطر این بود که همان روز جلسه‌ای داشتم با یکی از دانشجوها به اسم اقای زمانی که بسیار پسر خوبی است و اهل شیراز هم هست. اما هدف اصلی ام این است که بر مساله زمان و آگاه بودن به زمان و مشورت با انسان دانا تاکید کنم. البته برای اینکه بچه ها مطلق انگاری نکنند و بدانند که هر کسی بالاخره چیزهایی هم نمی‌داند اخیرا آقای زمانی به تهران آمده‌اند و درباره دیدنی های تهران از مشتی ممدلی و علی و مریم می‌پرسند. دیشب ایشان را فرستادیم به تماشای پل طبیعت و پارک آب و آتش. فردا هم آقای زمانی را می‌فرستیم به دریاچه چیتگر که حالی ببرد!


 
قصه های شب و نقش آقای زمانی
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: پدرانه

شب هایی که جان در بدن دارم برای علی و مریم قصه می گویم. دست مایه این قصه ها اتفاقاتی واقعی است که علی و مریم تجربه کرده اند مثلا سفرهایی که با هم میرویم و یا مکان هایی در همین شهر تهران که با بچه ها می بینیم.

زنجیره قصه های اخیر ۳ شخصیت اصلی دارد و ۱ شخصیت کناری. شخصیتهای اصلی عبارتند از: مشتی ممدلی (صاحب همان ماشین معروف) که راننده است، حاج حسین سوهانی و دیما (شماره ۱۳ تیم والیبال روسیه) که همسفران مشتی ممدلی هستند و شخصیت کناری آقای زمانی که همه جا هست.

مشتی ممدلی آدم مهربانی است که گاهی دلش می خواهد قانون شکنی کند. حاج حسین پول دارد و عاقل تر از مشتی ممدلی است اما او هم شیطنت هایی می‌کند مثلا زیاد سوهان می‌خورد و دندان هایش را مسواک نمی‌زند. دیما قهرمان اصلی داستان یک نوجوان کم سن و سال است تا علی و مریم خودشان را جای او بگذارند و به اصطلاح با او همذات پنداری کنند. غالبا دیما در مقابل قانون شکنی های مشتی ممدلی اعتراض می کند. وقتی زورش به مشتی نرسد حاج حسین وارد داستان می‌شود و مشتی را نصیحت می‌کند. البته دیما هم گاهی کم صبر است یا بعضی غذاها را دوست ندارد. با توجه به شخصیت ها پیداست که طنز از وجوه غالب این داستانک هاست.

در واقع این داستانک ها بهانه ایست که قبل از خواب، رفتار علی و مریم را مرور کنیم. مثلا اگر بچه ها، در عالم واقع، در طول روز کار بدی کرده باشند دیما یا مشتی ممدلی همان کار را در عالم داستان تکرار می‌کنند، بعد با کمک علی و مریم آن رفتار نادرست را تصحیح می‌کنیم. از طرف دیگر با این داستان ها خاطرات خوب سفرها و کارهای خوب بچه ها را زنده نگه می‌داریم که مثلا بچه ها یادشان بماند که ماسال و ماسوله کجاست و چه ویژگی هایی دارند یا بسطام و شاهرود چرا مهم هستند؟

اما آقای زمانی! ایشان همه جا هستند و اطلاعات زیادی دارند، شبیه دایرةالمعارف یا گوگل. مثلا  در هر شهری که مشتی ممدلی و حاج حسین و دیما قدم می‌گذارند، ابتدا سراغ آقای زمانی می‌روند تا جاذبه های آن مکان را به آنها معرفی کند.

شاید بار اول که نام آقای زمانی وارد این داستانک ها شد به خاطر این بود که همان روز جلسه‌ای داشتم با یکی از دانشجوها به اسم اقای زمانی که بسیار پسر خوبی است و اهل شیراز هم هست. اما هدف اصلی ام این است که بر مساله زمان و آگاه بودن به زمان و مشورت با انسان دانا تاکید کنم. البته برای اینکه بچه ها مطلق انگاری نکنند و بدانند که هر کسی بالاخره چیزهایی هم نمی‌داند اخیرا آقای زمانی به تهران آمده‌اند و درباره دیدنی های تهران از مشتی ممدلی و علی و مریم می‌پرسند. دیشب ایشان را فرستادیم به تماشای پل طبیعت و پارک آب و آتش. فردا هم آقای زمانی را می‌فرستیم به دریاچه چیتگر که حالی ببرد!


 
نفوس مرده
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: گوگول ، کتاب ، حافظ

آمده ام به کافه دنجی که در این نزدیکی است تا شرحی بنویسم از ایامی که گذشت.

دو سوم از تابستان گذشته و سه چهار هفته دیگر ترم جدید شروع می شود. تعطیلی کلاس ها فرصتی بود که وقت بیشتری روی پروژه های صنعتی بگذارم. خیلی دلم می خواست که بنویسم و حرفهای زیادی بود که از دهن افتاد اما نا به سامانی پرشین بلاگ مرا سرد و سر در گم کرده.

***

چند هفته است که چهارشنبه ها، بی سر و صدا، حافظ می خوانیم در فضای کوچک اتاقم. جلسه اخیر، دیگر جا نبود و یکی از بچه ها روی زمین نشست. از اول دیوان شروع کرده ایم و غزل هایی را انتخاب می کنیم و می خوانیم. این هفته به این غزل رسیدیم:

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت؟

بیتی از این غزل مرا برد به نامه 31 امام علی (ع)

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل؟

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

کاش می شد همه جوان ها این نامه را بخوانند.

***

دو تا از دانشجوهایم - سجاد و محمدرضا- این هفته برای ادامه تحصیل میروند به آمریکا. آمده بودند برای خداحافظی. با هر دو نزدیک به سه سال مانوس بودم. جدایی سخت است اما راهی است که بعضی ها باید بروند. به فکرم بود جزوه ای تهیه کنم از توصیه ها و تجربه ها و به یادگار به بچه هایی بدهم که با هم درسی و بحثی داشته ایم و حالا مسافر غرب اند، اما فرصت نشد مثل خیلی کارهای دیگر که دلم می خواهد و نمی شود ...

***

 در سفر مسکو، به صورت اتفاقی از کنار خانه نیکلای گوگول رد شدم  و شرح زندگی اش را خواندم. بعد شروع کردم به خواندن رمان نفوس مرده Dead Souls از بهترین کارهای او. 

نثرش مثل شعرهای سعدی صاف و روان است. آنقدر صمیمی و راحت می نویسد که آدم خودش را در فضای داستان و کنار چیچکوف و پلاتونوف و موزارف احساس می کند و فراموش می کند که این داستان 170 سال قبل نوشته شده. حتی تکان های درشکه هم تو را از این خواب شیرین بیرون نمی آورد. هنوز مطالعه رمان تمام نشده بود که خواندن داستان دیگری از او را شروع کردم: دماغ! (یکی را از روی گوشی می خوانم و دیگری را از روی کتاب)

چیچکوف شخصیت اصلی داستان آدم متقلب و جاه طلبی است که روسیه فئودالی را برای خرید رعیت های مرده (نفوس مرده) زیر پا می گذارد و در این داستان با زمین داران بسیاری دیدار می کند که هر کدام روحیه  متفاوت و ضعف هایی دارند.

 نثر گوگول آمیخته به طنز است. واقعیت های جامعه روس را در قالب شخصیت های داستان نقد می کند. همه جور آدمی در داستان او پیدا می شود: کنستانتین آدمی زحمت کش و خودساخته که از روی تجربه عمل می کند، پلاتونوف جوان زیبا و ثروتمند اما بی انگیزه و ملول افسرده، کوروبوشکا پیرزن وسواسی و نادان، پلوشکین مرد خسیس و بیچاره و ... بر خلاف خیلی از نویسنده های روس، هر شخصیت را بسیار کوتاه در دو سه جمله توصیف می کند اما همین کافی است که او را بشناسی و با او ارتباط برقرار کنی. شخصیت ها در داستان او بسیارند  و به داستان بر نمی گردند. حس می کنم چقدر لازم است که کسی به سبک او جامعه ایرانی را به زبان طنز نقد کند تا این مرز پر گهر را بهتر بشناسیم!  

 

 
جام می
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

در غزل سوم می فرماید:

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

و در غزل پنجم می فرماید: 

آیینه سکندر، جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

  و در غزل یازدهم:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

آیینه سکندر بر فراز فانوس اسکندریه به گونه ای طراحی شده بود که فواصل بسیار دور و دور از دید را نشان می داد. 

جامی می آیینه ای است که اسرار (رخ یار) را نشان می دهد. نمی شود این اسرار را مستقیم و با عقل و حکمت معمولی درک کرد بلکه بازتاب (درک غیر مستقیم) آن را می توان دید.


 
← صفحه بعد صفحه قبل →