بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هستی حباب است
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

بیژن به چاه است، رستم به خواب است

نایی بزن نی ... حالم خراب است

قایـق خریدیم ... دریـــــــا ندیدیم

جایی که ماییم غرق سراب است

دریـایی از درد در سینــه دارم

تنها رفیــقم مشتی کتاب است

عزم سفــــر کن اینجـا جنــون نیست

عمرت به باد است، نقشت بر آب است

رنــدان عاشــق با خــون نوشتنـد:

مستی مقام است، هستی حباب است

* * *

پروانـه مـن! شـــوری بـر انگیـــز

امشب که در باغ، گل های ناب است


                             تورنتو - ۱۰ مرداد


 
سمو، سیگارفروش محل
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدربزرگ

سمو (Somoo)، سیگار فروش محله ما بود. یک دکه چرخ دار داشت که سیگار و پفک و آدامس می فروخت. عرب بود، اهل خرمشهر و فارسی را به سختی حرف می زد. جنگ او را به شیراز و محله ما آورده بود. مادر بعدا برایم گفت که همسر سمو در جنگ کشته شده بود.

بچه های محل اذیتش می کردند. سمو چاق بود و قد بلند و چشمهای ریزی داشت. یک تکه شلنگ داشت که بچه ها را با آن تهدید می کرد و می گذاشت دنبالشان. کاری به من نداشت یکی به احترام پدرم که خوزستانی بود و دیگر اینکه من اذیتش نمی کردم. هنوز هم نمی دانم اسم واقعی اش چه بود. پدربزرگم که تنها سیگاری خانواده ما بود و 55 سال با عزت و افتخار سیگار همای فیلتر دار کشید وقتی به خانه ما می آمد مشتری او بود. پدر بزرگ هم سال ها در آبادان زندگی کرده بود و همین باعث دوستی اش با سمو شده بود. فقط نمی دانم چرا به او می گفت: سمور!

یک روز دکه سمو را دزدیدند. سمو مثل شیری شده یود که یال و کوپالش ریخته. دیگر آن ترسناکی همیشه را نداشت. تا مدتی سمو در پیاده رو می نشست و یک کارتن می گذاشت جلویش با چند تا جعبه سیگار. بعد هم محو شد در غبار خاطره ها.

جنگ خیلی از خوزستانی ها را یه شیراز آورد. خانواده ما هم به خاطر کار پدر و پدر بزرگ سال ها در آبادان زندگی کرده بود. در احمدآباد لین 1، لین 2، بهمنشیر، ... البته دایی های من ساکن شیراز بودند و خانواده ما هم خانه کوچکی در شیراز داشت که در گرمای تابستان خوزستان به آنجا پناه می آورد.

سال 70 که جنگ تمام شده بود و اجازه سفر به آبادان دادند من و مادرم نوروز را به آبادان رفتیم و مهمان پدر شدیم که در پالابشگاه آبادان کار می کرد. خیلی دوست داشتم خانه ای را که در آن به دنیا آمده بودم ببینم. خاطره من از آن خانه چند عکس بود و قصه هایی که مادر می گفت از باغچه پرگلی که داشتیم و گل های لاله عباسی و بوته های رز درختی. یکی از این عکس ها مرا نشان می دهد میان چند گل که با نگاهی مظلومانه به دوربین خیره شده ام... یک گلوله توپ خورده بود وسط خانه و دیوارها را خراب کرده بود. آجرها پخش شده بودند توی کوچه و حیاط خانه. هنوز بعضی وسایل ما و تعدادی از کتاب های برادرانم در خانه بود و اسباب بازیهای کودکی ما.

جنگ چیز کثیفی است  ...

پی نوشت:

این، آن عکس که اشاره کردم نیست ولی من و خواهرم را در حیاط همان خانه در آبادان نشان می دهد.


 
غزل های غزالی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

چشم تو چـراغی است در این کوچه‌ی خالی

آبی است که جان داده به این جسـمِ سفالی 

آن چشمه‌ی در متنِ کویری که چشیدند

از سطح تو وُ کم نشد از حجــمِ زلالی

یوسف تر از آنی که در این چاه بگنجی 

بـالاتــــری از قلّـه ی ادراکِ اهــالی 

انگار که برگشته‌ام از خاک به خورشید 

می‌جوشدَم از سینه غزل های غزالی 

یک غنچه بخند ای گلِ صدبرگِ بهاران 

باشد که تحمّل کنم از عمـر، دو سالی 

هر گوشه، خروش‌ام من و در پیش تو خاموش 

تو طوطی ایــن باغــی و مـن آخــرِ لالی 

 

                                    فرانکفورت - تیر ۹۴


 
ز ملک تا ملکوت
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، رمضان

ترم تمام شد و تصحیح برگه ها و اعلام نمره ها و اعتراض دانشجویان که بعضی هایشان برای پنج صدم نمره با تو چانه می زدند و باید قبول کنی که زمانه دیگر شده و آدمها نیز.

آمدیم به شیراز. بدجور ماه رمضان در تهران احساس غربت می کردم. انگار از یاد همه رفته بودیم. دیشب افطار آمدم به خانه پدری؛ تنها، به یاد ایام شباب. مادر خانه نبود رفته بود از علی آقا زولبیا بخرد. زولبیا یا به قول شیرازی ها زلیبی های او برشته اند و طعم دیگری دارند. بعد با هم رفتیم به مسجد محل،  بعد از شاید بیست سال. البته دو مسجد در محل ماست که به دلیلی به یکی از آنها نمی رفتم و بعد هم که کلا از شیراز رفتم.

 گمان نمی کردم کسی باشد که مرا بشناسد، اما دم در مسجد، فرهاد کوچکترین برادر مهران که حالا مردی شده بود مرا شناخت. از مسجدی های قدیم فقط 3 نفر را تشخیص دادم. خادم و امام جماعت مسجد هم از برادران عزیز افغان بودند. یاد کل حبیب خادم مسجد و آقای شیخ الاسلامی بخیر. روح شان شاد. 

حالا بعد از سال ها ماه رمضان را با مادر تجربه می کنم. سحر با رادیو مثل سال های دور، فقط قدری صدای رادیو بلندتر شده. به جای آقای لرنژاد مجری دایمی و هنرمند رادیو فارس که فکر می کنم فی البداهه حرف می زد و متن و نوشته ای جلویش نبود، مجری دیگری آمده بود و رنگ بندی برنامه ها بیشتر شده بود.اما صحبت های شهید دستغیب را بسیار کوتاه کرده بودند. جالب ترین نکته، عنوان برنامه سحر بود از ملک تا ملکوت که اشاره دارد به آن شعر زیبای خواجه شیراز:

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 عنوان برنامه افطار رادیو فارس هم بسیار زیبا بود: لحظه دیدار، که برگرفته از آن شعر بی نظیر مهدی اخوان ثالث است.  در تیتراژ برنامه هم بخشی از این شعر با صدای خود او پخش می شد:

لحظه دیدار نزدیک است 

باز من دیوانه ام،  مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم... 

تصور کنید از بلندگوی مسجد هر شب دم افطار صدای اخوان ثالث پخش شود!

سحر با میگو پلوی مادر طعم دیگری داشت اما جای صدای قرآن پدر چقدر خالی است.


 
خاطره تیرماهی
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

بیدار مانده ام که سوالات امتحان را طرح  کنم. نمی دانم چرا اینقدر این امتحان برایم دشوار است. ذهن بازیگوش من مدام فرار می کند از این کار. شاید دلیل اش این باشد که من الگوی دیگری را برای طرح سوال می پسندم اما فضای دانشکده و جوی که دانشجوها به آن عادت کرده اند از جنس دیگری است. من سوالات کوتاه و نکته ای را دوست دارم که دانشجو بعد از حل آن لبخند بزند و آن ها سوالات پیچیده  و دراز را که نیازمند حمالی است تا مهارت های دانشجو سنجیده شود.

اول نشستم قسمت هایی از برنامه خندوانه را دیدم. نیاز داشتم به خندیدن پس از چند ماه سخت پر بن بست. دیروز، دوشنبه اول تیرماه، آن اتفاق سبز افتاد و میان من و اژدها صلح افتاد!  و جمل از ته سوزن رد شد. حالا من هم خاطره شیرینی دارم از تیرماه! من البته همه چیز را در این چند ماه به اشاره و استعاره نوشتم تا بعد ها که مرور می کنم این روزها را یادم باشد که بر من چه گذشت. سربسته بگویم که به مرحله اضطرار رسیده بودم، که امن یجیب می خواندم ... خواننده کنجکاو می تواند سطور خالی این روزها را با هرچه که تخیل اش جولان می دهد پر کند. عادت من نیست که از جزییات در زمان خودش بنویسم، شاید وقتی دیگر.

و باید یاد کنم از کریم عزیز که از جنس رفیقان قدیم است و سطور نانوشته را می خواند و گاهی بیش از خود من پی گیر این کارها بود و در روزهایی که تنها بودم، واقعا تنها بودم، به کمک من آمد و راه حلی اتمی پیدا کرد ... و نیز از سه بزرگوار دیگر

قال الکاظم علیه السلام

إنَّ لِلّهِ عِبادا فِی الأرضِ یَسعَونَ فی حَوائجِ النّاسِ هُمُ الآمِنونَ یَومَ القِیامَة

کافى : ج 2 ، ص 197 

دیروز یک دل سیر علی را خنداندم.


 
روزهای خوب
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، پدرانه ، رمضان
عصر چهارشنبه ایست که احتمالا آخرین روز ماه شعبان است. نشسته ام در اتاقم. ایام امتحانات است و دانشکده خلوت. صبح خبرهای خوبی شنیدم. انگار روزهای خوب در راه اند.
تصور می کردم با پایان کلاس ها سرم خلوت شود اما مصاحبه دانشجوهای ورودی دکترا و تکمیل و ارسال یک مقاله، چند روزم را گرفت. هفته بعد هم که امتحان درس هایم برگزار می شود و به طراحی سوال و رفع اشکال خواهد گذشت.
این روزها به روش های تدریس و تحصیل فکر می کنم. مشغول جمع بندی کلاس هایم هستم. یادداشت بر می دارم از نقاط قوت و ضعف. با میرزا رضا هفته قبل که اینجا بود قرار گذاشتیم که کار مشترکی بکنیم روی روش های تدریس. هدف دیگرم این است که برای دانشجویان جدید که مهر می آیند کارگاهی برگزار شود درباره مهارت های حضور در کلاس و گوش دهی فعال. معاون آموزشی دانشکده -که بسیار انسان نازنینی است- استقبال کرد از این ایده و مرا پاس داد به معاون دانشجویی که سرش خیلی شلوغ است!
احساس و مشاهداتم در ترم قبل این بود که بچه ها از فرصت کلاس خوب استفاده نمی کنند. بخشی بر می گردد به استاد که باید مهارت های تدریس را بالا ببرد و قسمتی هم به دانشجو که باید از فرصت کلاس بهتر استفاده کند و حواس اش را جمع کند در این دوران که پر از حواس پرتی است. اگر عمری باشد و فرصتی، بیشتر خواهم نوشت.
علی غلت زدن را یاد گرفته و باید خیلی مواظبش باشیم. همسرم شک دارد که از اول مهر سر کار برود بس که به علی دل بسته. مادرم گفته می آید به کمک ما. مریم شاید از اواسط تابستان به مهد برود. صبح پرسید بابا داری کجا میری؟ گفتم دانشگاه. گفت چون دلت برای من تنگ میشه بیا با هم نقاشی بکشیم. نشستم و دایره هایی را که کشیده بود طبق دستور او رنگ کردم. دیروز هم می گفت بابا لطفا بیا با هم پازل بدن انسان درست کنیم. مرا از پای لپ تاپ و برگه ها بلند کرد و آورد کنار بساطش. بعد هم گفت: بابا چون تو بلد نیستی من بهت یاد میدم خوب نگاه کن که یاد بگیری. شب که برایش قصه می گفتم زودتر از او خوابم برد.
نسیمی دارد ماه مبارک که اگر بر آدم بوزد جان و دلش را صفا می دهد. فرصتی به تو می دهد که از روزمرگی ها جدا شوی، بشکنی این دایره تکرار را. هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ
فرمود درهای بهشت در این ماه باز است: أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَبْوَابَ الْجِنَانِ فِی هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ أَنْ لَا یُغَلِّقَهَا عَنْکُمْ
پی نوشت:
خطبه شعبانیه را امام رضا (ع) با واسطه پدرانشان از امیرالمومنین نقل می کنند که آخرین جمعه ماه شعبان - رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای ما خطبه خواند و چنین فرمود :

 ... هوَ شهرٌ دُعِیتُم فیهِ الی ضِیافَةِ الله، وجُعِلتُم فِیهِ مِن أهلِ کرامةِ اللهِ، أنفاسُکُم فِیهِ تسبیحٌ، ونَومُکُم فِیهِ عِبادَةٌ، وَ عَمَلُکُم فِیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُکُم فِیه مُستجابٌ،فَسئلوا اللهَ ربَّکم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ،و قلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفّقکم لِصِیامِهِ،وَ تَلاوة کتابِهِ،فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم ...
 ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.

... ماه رمضان ماهی است که شما به میمانی خدا دعوت شده اید و خدا شما را در این ماه گرامی داشته. نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است و خوابتان عبادت و عمل شما مورد قبول درگاه خداست و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.
 با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید...

 
مثنوی و مهندسی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عطار نیشابوری ، آجرهای سرخ

وبلاگ نویسی با آی پد اشتباه بزرگی است که من دوباره مرتکب شدم با آن آ کلاه دار زشتش... 

هفته گذشته فرصتی شد که آقای دکتر سنگری را ببینیم. این ارادت 22 ساله که هیچ کهن نشده بلکه زیادت یافته، مشوق من بوده در تمرین راه های تازه و دریچه ها به روی من گشوده. دکتر سنگری مولف کتاب های فارسی مدارس است. در حاشیه بحث کتاب کودک* که با حضور پر رنگ مریم گلی موضوع اصلی صحبت های ما بود، درباره مشکل  دانشجوها گفتم و اینکه تجربه آنها از زندگی اندک است و فشار درس ها و فضای رقابت مانع شده که مهارت های اجتماعی خود را گسترده کنند. دکتر غافلگیرم کرد وقتی گفت که مدتی برای بچه‌های دانشگاه ما مثنوی می گفته اما چون پایگاهی در دانشگاه نداشتند با مشکلات لجستیک روبرو شده، حتی از روزی برفی گفت که یک ساعت و نیم ایستاده در پارک روبه روی دانشگاه کلاس مثنوی را برگزار کرده.  

توصیه می کرد که این کار را ادامه بدهم. من از گستردگی دریای مثنوی و بیم موج و گردابی چنین هایل گفتم و منطق الطیر عطار را پیشنهاد دادم، اما دکتر تاکید می کرد که مثنوی درس زندگی است و توصیه می کرد که از دفتر دوم شروع کن یا داستان هایی را انتخاب کن و برای بچه ها پروژه هایی تعریف کن که خودشان در مثنوی مطالعه کنند. شرح دکتر کریم زمانی را هم برای گره گشایی از ابیات غامض مثنوی پیشنهاد دادند.

نمی دانم اصلا این کار شدنی است یا نه، اما رویای شیرینی است خواندن مثنوی در دانشکده...

پی نوشت:

* دکتر که دو نوه اش همسن مریم گلی هستند تعداد بسیار ریادی کتاب کودک در منزل داشت. نزدیک به 50 جلد کتاب به ما نشان داد که به نظرش کتاب های خوبی بودند و بعضی از آن ها را برای مریم خواند. چند جلد هم به مریم هدیه داد از جمله سلیمون، بچه ی خوب کرمون که کار دیگری است از مرحوم منوچهر احترامی سراینده ده شلمرود . 

از اوضاع شاعری من هم پرسید و اینکه آخرین شعری که از من شنیده سه سال قبل بوده و هشدار می داد که نکند این چشمه بخشکد. من هم نگرانم...


 
دیدار یار غایب
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، تهران ، پدرانه

امروز آن سفر کرده، را دیدم.

هنوز غبار سفر بر تنش بود. هفته قبل از استرالیا آمده بود. برای تولد مریم دعوت بودند خانه ما، اما نتوانستند بیایند. خدا به او دختری داده که هنوز ندیده ام... برای مریم کیکی با طرح آکواریوم سفارش داده بودیم. قنادی محل با سلیقه است. بعد که کیک را بریدیم، دیدم مریم غیبش زده. دنبالش گشتم. رفته بود دستشویی، چارپایه را زیر پایش گذاشته بود و داشت ماهی های تزیینی را می شست، بعد آن ها را گذاشت توی یک بشقاب و برد به اتاقش تا با آنها بازی کند، بی خیال جشن تولد و مهمان ها. شبی هم که با مریم و پدربزرگ رفتیم مسجد، ماهی ها را توی کیفش گذاشت و با خودش آورد. وسط راه هم گیر داد و گریه کرد که جایزه مسجدش را باید قبل از نماز برایش بخرم، چون مامانی اینطوری گفته...

از خوبی های اینجا برایش گفتم و قدری هم از سختی ها و دردهای خودم که برای کس دیگری نمی‌توانم گفت. گفتم که تعامل با انسان ها، لا اقل انسان های برگزیده، اینجا بسیار لذت بخش است، اما محیط سرد و لیبرال کانادا این چیزها را بر نمی‌تافت. او هم شکوه می‌کرد که در استرالیا به نسبت کانادا آدم همدل کمتر پیدا می‌شود. از آب و هوا و شغل استادی و دانشگاه آنجا بسیار راضی بود اما اینها، آن غم تنهایی و غربت را که همراه و همزاد ما آدم های شرقی است چاره نمی‌کند. البته گفتم اینجا  که اسمش تهران است دوستانت گرفتارند یا خودشان را گرفتار کرده‌اند یا خیال می‌کنند که گرفتارند و خلاصه باید سطح توقعت را پایین بیاوری و دل خوش کنی به صفای بی ریای چند دانشجو.

هفته دیگر بر می‌گردد پیش کانگوروها تا کی آسمان دوباره به کام ما بچرخد ...


 
← صفحه بعد صفحه قبل →