بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از این شهر بی عشق ترسیده ام
ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم
تو را از شب شهـر، دزدیده‌ام
 من از آسمان، ماه را چیده‌ام

تو روزی از این کوچه ها رد شدی
هــوا را از آن روز بوییده‌ام
 
گلی از تو زیبـاتر آیا شکفت؟
من از مردم شهر پرسیده‌ام ...
 
نمی‌گنجد اینجـا دل عاشقم
من از هرچه جز دوست، رنجیده‌ام
 
من آن ابر دلتنگ توفانی ام
که هر جا و هر روز باریده‌ام
 
دماونــد سرکش! پناهم بده
از این شهرِ بی عشق، ترسیده‌ام
 
۲۹ آذر- تهران

 
راز نویسنده
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

نویسنده باید بنویسد به شوق عابر ناشناس، اگر هنوز باشد.

نویسنده، دو شعر تازه گفته که نمی تواند اینجا بنویسد.

نویسنده حالش خوش نیست که راز بزرگی در دل دارد. 

نویسنده بی صبرانه منتظر ماه دی است، ماه قشنگ دی، که دیگر حوصله این پاییز را ندارد.

نویسنده دلش برای "او" تنگ شده


 
دورترین قله
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

هوای بال زدن دارم
به سمت دورترین قله
                          مه گرفته ترین کوه
به سمت بازترین دشت خالی از پرواز
میان خلوتی انبوه
نفس نمانده در این ازدحام دودآلود

فرار می‌کنم از روزگار نادرویش 
به سمت دورترین دشت های استغنا 
به سمت سبزترین باغ خالی از پاییز
"دلم،
رمیده‌ی لولی وشی است شور انگیز"

چرا نمی‌رسد از راه؟
چرا نمی‌رسد این راه ها به آغازش؟

بیا که حافظه ای دارم از سخن لبریز


 
شاعرانگی در شهر آجرهای سرخ
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

۱-

جلسه که تمام شد، خواهش کردم چند دقیقه بماند. بچه ها که رفتند پرسیدم به شعر نو علاقه دارد؟ جوابش بسیار مثبت بود. آخرین شعرم را برایش خواندم:

مرد بی گردن،

زار می نالد:

              -دریغا من!

چند متر از فضل و دانش های من گم شد

داخل جوکهای مردم شد

کوررنگان رنگ این طاووس علییّن نمی بینند

وارث فضل پدرجانم،

پس چرا جامی ز آب آبشار من نمی نوشند؟

ای دریغا فضل و شان من!

....

شعر که به انتها رسید او که بر سر ذوق آمده بود گفت: من هم باید شعری بخوانم و شعر چارزندان شاملو را از حفظ خواند:  

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد

                               در زنجیر...

ما پنج ماه است با هم کار می کنیم. ترم قبل هم با من درس داشت، اما این اولین باری است که برای هم شعر می خوانیم. البته همان روز اول که به اتاقم آمد، از چشمهایش معلوم بود که دنیای دیگری در درون خود دارد. روزی هم که از پروژه اش دفاع کرد آنقدر شیوا سخن گفت که راهی نداشتم جز اینکه به او نمره کامل بدهم. یک بار هم قرار بود در دانشگاه تهران با هم قدم بزنیم که کاری برایم پیش آمد.

صدای اذان ظهر که بلند شد هر دو برگشتیم به دنیای دیگرمان.

***

۲-

چند ماه بود که از او بی خبر بودم. با من درس نداشت اما ترم قبل با اصرار عجیبی دستیارم شد. می گفت چیزهایی هست که باید از من یاد بگیرد. من البته نمی دانستم که شاعر است اما می دانستم که رتبه تک رقمی است. آخرین بار که به اتاقم آمد تازه از نیشابور و طوس، برگشته بود. حالش عوض شده بود و تصویری از آرامگاه فردوسی را به من هدیه داد. چند تا رباعی هم خواند. اوایل تابستان بود. دیگر پیدایش نشد. جمعه به او ایمیل زدم که کجایی؟ امروز عصر آمد. ریش گذاشته بود. قیافه اش مردانه شده بود. می گفت تابستان رفته بود شیراز. خیلی به او خوش گذشته بود به خصوص کنار بارگاه خواجه. به یاد ماه قبل افتادم که با آن عزیز در جوار خواجه قدم می زدیم. ساعتی با هم گپ زدیم تا اذان مغرب.

اینجا بین آجرهای سرخ، هنوز چراغی روشن است و این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از این روزهای پاییزی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی ، فیلم

بالاخره در آخرین روز آبان، هوا سرد شد و برفی از آسمان بارید. هفته قبل آلودگی هوا مهدکودک مریم را تعطیل کرد و توفیق مقداری خانه نشینی نصیب من شد. جمعه رفتیم پاییزگردی، اطراف تهران، منطقه لواسان. چند تا از روستاهای زیبا در دامنه البرز را دیدیم از جمله روستای برگ جهان که آبی از آن می گذرد. 

علی به آب که می رسد بی تاب می شود. عاشق این است که سنگ ها را پرتاب کند به دامن آب. همه سنگ های عالم را هم که به او بدهند باز کم است. مریم برگ های پاییزی را جمع می کند تا با انها کاردستی درست کند.

دیشب به مراسم اربعین پدر یاسر رفتم. یاسر از رفقای خیلی خوب من است که از دانشگاه شیراز همدیگر را می شناسیم. آرامشی در رفتار و گفتار اوست که خیلی دوست دارم. پدر یاسر از شخصیت های فرهنگی کشور است که بین اهل قلم اعتبار فراوانی دارد. دو سال قبل که تازه برگشته بودم هم به مراسم شان رفتم. پدر یاسر دعوت کرد که بازدیدی از مرکز فرهنگی آنها داشته باشم و با هم صحبت کنیم. البته گفت که سفری به هند در پیش رو دارد و بعد از آن فرصت مناسبی پیدا می کنیم. حالا دو سال است منتظرم که حضرت استاد از سفر هند برگردند!

یاسر فعلا ساکن اتاوا است. سال هایی که کانادا بودم به ویژه ایام محرم، دست کم سالی یک بار همدیگر را می دیدیم. دو هفته قبل که جناب رضا امیرخانی را در شیراز دیدم گفت که یاسر در راه ایران است. دیشب هم یاسر را دیدم، هم جناب امیرخانی را. به ایشان (جناب امیرخانی) می گفتم معلوم نیست ما چه کار خوبی به درگاه خدا کرده ایم که امسال دو هفته یک بار توفیق دیدار شما نصیب ما می شود. به طنز گفت معلوم نیست بیست سال گذشته چه گناهی کرده بودیم ... از رضا خواستم گاهی در دانشکده حضور پیدا کند تا به بچه ها بگوییم زندگی فقط درس نیست. می گفت جو دانشکده ما برایش سنگین است و یاد کرد از استادی که در دانشکده ما بوده و از بچه ها شنیده بود که خیلی دوستش داشتند. منظورش دکتر نایبی بود ...

دیگر اینکه، هفته قبل فیلم یتیم خانه ایران را با داداشی در دانشگاه دیدم و امروز خواندن رمان سمفونی مردگان عباس معروفی را شروع کردم. این فیلم صحنه هایی از قحطی بزرگ (قحطی اول)، بلوای نان و سال وبایی را به تصویر می کشد که قبلا درباره آنها مطلبی نوشته بودم. هرچه فیلم به انتها می رسید روانتر و جذاب تر می شد. البته صدای مصنوعی گوینده که سعی می کرد ادای یک پیرزن را در بیاورد روی اعصاب بود.

و دیگر اینکه، این روزها، گاهی آدم های خوبی به اتاقم می آیند و حرف های خوبی می زنیم از آن گپ های لاهوتی.

من از این دلق مرقع به درآیم روزی 
تا همه خلق بدانند که زناری هست .