بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حافظ

مشهد که بودم صبح جمعه برای نماز صبح رفتم به مسجد گوهرشاد. کسی در ردیف جلو ایستاده بود که احساس کردم آشناست. اما نمی‌توانستم صورتش را ببینم. ماندم تا تعقیبات و زیارت امین الله را خواندند. او هم نشسته بود‌. وقتی مجلس تمام شد رفتم سراغش. مدیر دبیرستان ما بود در شیراز. سلام کردم و گفتم مرا می‌شناسید؟ صورتم را بوسید و گفت مگر می‌شود فراموشت کنم؟ سالها بود همدیگر را ندیده بودیم. مدتی در صحن گوهرشاد با هم از هر دری حرف زدیم تا اینکه هوا بارانی و سرد شد. رفتیم به داخل حرم. نصیحت کرد که مسوولیت اجرایی قبول نکنم. بالاخره دل کندیم از هم.

مدیر دلسوز و سخت‌گیری بود. ما سال آخر دبیرستان بودیم که آمد به مدرسه ما. قبلش مدیر بهترین مدرسه شیراز بود. او که آمد، مدرسه ما شد بهترین مدرسه شهر. در کنکور آن سال دو رتبه تک رقمی آوردیم. بعضی شبها که مدرسه مراسم احیا یا دعای کمیل بود مرا به خانه می‌رساند. در طول راه از وضعیت بچه ها و دبیرها می‌پرسید. می‌خواست مطمئن شود که بچه ها کم و کسری ندارند. 

در حرم که نشستم می‌دانستم که هوای بیرون خیلی سرد است. یک گوشه دنج پیدا کردم روبروی ضریح. یک آقایی بغل دستم بود که به خواب شیرین رفته بود. خدام حرم هم انگار ما را نمی‌دیدند و از غرولندشان در امان بودیم. هربار با خودم می‌گفتم حالا نیم ساعت دیگر می‌مانم و بعد می‌روم. حوصله دعا و زیارت خواندن نداشتم. من که می‌دانم بیشتر این زیارت ها را جناب شیخ طوسی -که رحمت و رضوان خدا بر او باد- تالیف کرده. گوشی‌ام را روشن کردم و دیوان حافظ را باز کردم. گفتم حافظ جان شعری بخوان مناسب حال من. غزلی آمد که تا نیم ساعت اشک مرا جاری کرد:

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست

حقا که لسان‌الغیبی!

وقت خدا حافظی هم در زاویه ای از صحن گوهرشاد که نمای بی نظیری از گنبد دارد، نشسته بودم و دوباره فال گرفتم‌ فرمود:

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست 

چون من در آن دیار هزاران غریب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست و گروه طبیب هست.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
ناگهانِ نامعلوم
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: مرگ

گوشه‌ای نشسته‌ام در حرم امام رئوف. دیشب رسیدم، پس از یک روز پر کار. خسته و مریض احوال. احتیاج داشتم که فرار کنم از شلوغی ها.  دو هفته اول ترم مثل شب اول قبر می‌ماند. این ترم مسوولیت برگزاری مراسم معارفه دانشجویان جدید ارشد هم با من بود‌ که گرفتاری های خودش را داشت. نیم ساعت قبل از مراسم یک بنده خدایی آمد که من در سالن دفاع دارم ... بگذریم


شوق نوشتنم کم شده. یک هفته است که افسردگی خاموشی دارم. کم حوصله ام. زود خسته می شوم... دلیلش را می‌دانم که چیست.

جمعه قبل یاد یکی از دوستان شاعرم افتادم. واقعا شاعر بود. بچه قائم شهر بود و در مشهد دندانپزشکی می‌خواند. این همه سال از او بی خبر بودم. گفتم در اینترنت دنبالش بگردم تا اینکه جایی شعری از او پیدا کردم

آن قدر دویدی که شبی از نفس افتاد

در شور پلنگانه تو، حوصله ی ماه

آه ای تو و تنهایی از آغاز، دو همزاد

دیدی کسی از درد تو هرگز نشد آگاه؟

شب بود و تو بودی و سکوتی پر از آواز

شب بود و فقط چاه! فقط چاه! فقط چاه!

شعر خودش بود با صدای خودش ۱۵ سال قبل شنیده بودم ... لذت بردم از خواندن دوباره این غزل. اما دیدم زیر شعر نوشته بود :

دکتر مصطفی ملک عابدی

روحش همیشه در آرامش باد"

گفتم ای کاش کابوس باشد گفتم این قصه شاید خیالی است... نوشته مربوط به سه سال قبل بود. از چند دوست شاعر سراغش را می گیرم. کسی خبری از او ندارد...

رو می‌کنم به گنبد، پشت به همه مردمی که می‌روند  و می‌آیند. پرچم سبز رنگ با وزش نسیم می‌چرخد به سمت غرب. یک نفر درست از آن طرف دنیا گفته برایش دعا کنم. سوره حمدی می‌خوانم در باد. اینجا که هستم آرامش دیگری دارم.

از حالا غصه فردا را دارم که باید بروم. با خودم زمزمه می‌کنم:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم 
جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل ها

این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم به این ناگهانِ نامعلوم...