بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از ویلیام فاکنر تا حمید سوریان
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ابهامی در زندگی فروغ فرخزاد، مرا می‌کشاند به مصاحبه‌های ابراهیم گلستان و آنجا اسم فاکنر را می‌بینم که او را از همینگوی بهتر می‌داند و تعجب می‌کنم که چرا هیچ وقت اثری از فاکنر نخوانده‌ام. اپ فیدیبو را باز می‌کنم، می‌بینم فقط کتاب خشم و هیاهویش را دارد اما با دو ترجمه مختلف، و نمی‌دانم کدام بهتر است و می‌رسم به نام بهمن شعله ور و زندگی نامه او را پیدا می‌کنم که گویا در ۱۸ سالگی این کتاب را ترجمه کرده و کتاب خشم و هیاهو را با ترجمه او می‌خرم.

این روزها خیلی حرف برای نوشتن دارم. گاهی شاد و پر شورم، گاهی غمگین و خاموش، گاهی دورم، گاهی نورم، گاهی نشاط جوان ۲۰ ساله را در خودم احساس می‌کنم، گاهی زمین زیر پایم آسمان می‌شود ...

دلم می‌خواهد از دیروزم برایت بگویم که طولانی ترین روز کاری‌ام بود، از امروز صبح که شیرین ترین خاطره ام از کوه را رقم زد و از برفی که تا زانو می‌رسید و مرا به یاد شهر کبک می‌انداخت، از همنورد تازه ما که بلوچ بود و حرف هایش پر از تازگی بود برای من، از عصر که علی و مریم را بردیم به تماشای دریاچه و پرنده های مهاجر، از بستنی خوردن علی، از حمید سوریان که شخصیت این روزهای قصه‌های من و مریم است و ...

خیلی چیزهاست که دلم می‌خواهد برایت بگویم اما واژه ها به کمند نوشتن سر خم نمی کنند. ناچار، صبر می کنم تا یک روز بیایی و بنشینی و دل بدهی و من تا شب برایت حرف ها بزنم.

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


 
دو خط
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: انسان ، آجرهای سرخ

از رویاهایش می‌گفت. از علاقه‌اش به هنر و اینکه بین آجرهای سرخ به او سخت می‌گذرد. از لا به لای حرف هایش فهمیدم که چیز زیادی از من ناچیز نمی‌داند. آمده که به عنوان یک آدم خوب و بزرگتر با من مشورت کند. دو ساعتی گپ زدیم.

امروز که دوباره آمد، بهشت دل را پیدا کرده بود. از آن جمله بالا خوشش آمده بود و یک چیزهایی درباره من خوانده بود، مثلا آن مصاحبه را دیده بود که کسی از من می پرسد: علم بهتر است یا ثروت؟ و من جواب می‌دهم: معرفت! 

از جنس آدم های قبیله‌ی سر در کتاب، نبود. شاید همین علاقه به هنر، عاطفه را در او زنده نگه داشته بود. بنده‌ی نمره و معدل و مقاله نبود و بر طبل ادعا نمی‌کوبید. صاف بود و شفاف. حس کردم با او راحتم. قرار شد هفته‌ای یک بار کلام مولا را با هم بخوانیم. چقدر دلم برای آدم های اینطوری تنگ شده بود، آدم هایی که رزومه شان دو خط بیشتر نیست!


 
دود پراکنده
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

و اگر از احوال من پرسیده باشی، ملالی نیست جز دوری شما و آرزویی ندارم جز دیدار شما. 

فرموده بودید که شمع شدی و جمع شدی و ... ما هم رفتیم و دود پراکنده شدیم. حالا در لاک سکوت خودمان فرو می‌رویم تا یا روزگار کوتاه بیاید یا ما!