بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سعید غیر معروف!
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ ، رفیق

ترم تمام شده و فرصت دارم به کارهای عقب افتاده برسم. دیروز برای دو پیشنهاد کاری به دو شرکت در مناطق زعفرانی رنگ شمال شهر رفتم. اولی که به صبحانه خوردن با مدیر عامل محترم گذشت. چیزی کاسب نشدیم ولی صبحانه خیلی خوب بود! دومی قرار جالبی بود با مرد بسیار محترمی که هفتاد و چندساله بود، آدمی خودساخته که در آمریکا درس خوانده بود و باورهای مذهبی‌اش او را به ایران برگردانده بود. خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. می‌خواست پروژه‌ای برای شرکتش انجام بدهم که پایین تر از سطح تخصص و فراتر از وقت آزاد من بود. اکراه داشتم از قبول آن پیشنهاد. گفت: من به ۷۰ کارگر حقوق می‌دهم هر کدام دو سه سر عائله دارند. من می‌توانم در این سن و سال و با این همه مشکلات، دارایی شرکت را بفروشم و پولش را در بانک بگذارم اما می‌بینم که چشم امید ۲۰۰ نفر به من است. وقت خداحافظی، دیوان حافظی به من هدیه داد. در اتاق کارم دیوان حافظ نداشتم. هر وقت آدم اهل دلی می‌آمد غزل ها را از روی گوشی می‌خواندم که کار خیلی زشتی است! در مسیر دانشگاه روی مقاله  یکی از دانشجوهام کار کردم. ساعت ۳ ددلاین ارسال مقاله به کنفرانس سالانه ما بود که امسال در سن دیگو برگزار می‌شود. ساعت ۱۲ با هیات رییسه دانشکده جلسه داشتم قرار است کار قشنگی با هم انجام بدهیم. به لطف خدا مقدمات کار به خوبی انجام شد. به اتاقم برگشتم. یکی از دانشجوهای کارشناسی هم روی مقاله‌ای برای همین کنفرانس کار می‌کرد. ذوق و شوق زیادی داشت برای کار. این پسر، یک پشتکاری دارد که اگر همه ما داشتیم خاک ما گلستان می‌شد. نشستیم، یک ساعت کلمه به کلمه مقاله‌اش را خواندیم که یکی در زد.

در را که باز کردم مرد بزرگواری در آستانه در ظاهر شد با ۱۹۲ سانتی متر قامت! من حیران، که سعید علی القاعده باید در سوئد باشد و اینجا چه می‌کند؟ گفتم خبر می‌دادی دایناسور قربانی می‌کردیم!

سعید ساکت و مودب نشست تا تصحیح مقاله تمام شد. با هم سوار تاکسی شدیم به سمت خانه. پرستار مهربان علی دارد مادربزرگ می‌شود و من و همسرم مجبوریم شیفتی کار کنیم. با سعید که از دوستان دوران دانشگاه شیراز است، صمیمتی دارم که قابل وصف نیست. پارسال یک سر آمد خانه ما. مریم گلی آن موقع ذهنش درگیر والیبالیست ها بود. از او پرسید شما کی هستی؟ گفت سعید. مریم گفت: سعید معروف؟ گفت: نه من سعید غیر معروف هستم!

سعید برای انجام پروژه‌ای که برای کشور بسیار مهم است به ایران آمده. امیدوارم خدا کمکش کند و سنگ در راهش نیندازند. سعید همیشه دلش می‌خواست کاری برای کشور بکند. شرایط زندگی‌اش به گونه ایست که فعلا نمی تواند برگردد اما دلش اینجاست. به سعید گفتم شرایط آدم ها با هم فرق می‌کند اما اینجا زندگی واقعی تر است. می‌دانی من از صبح تا حالا که تازه ساعت ۳ است چند کار کرده‌ام؟ بعد شعر چمدان را برایش خواندم:

چمدان های خسته منتظرند

تا که آواز ارجعی برسد

پیچ و تاب سفر تمام شود

روز و شب های واقعی برسد...

 

اوقات خوشی با هم داشتیم.


 
مرگ چنین خواجه نه کاریست خُرد.
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: سیاست ، برگزیده ها

سال ۷۵ بود. آخرین سال ریاست جمهوری آقای هاشمی و آخرین سال دبیرستان من. از آقای رییس جمهور زیاد خوشم نمی‌آمد. حلقه‌ای از آدم های متملق دور او بود که چهره‌ای مبالغه آمیز از او ترسیم می‌کردند. آدم هایی که بعدها هیچ کدام شان عاقبت خوبی پیدا نکردند. 

سال ۷۶ شد و مردم ما به سیدی نجیب رای دادند. شاید اولین بار در تاریخ ما بود که مردم دیدند با رای شان می‌توانند سرنوشت را عوض کنند و ناطق نوری را که نماد حاکمیت بود از کرسی ای که ۵ سال برای آن برنامه ریزی کرده بود، پس زدند. صدا و سیما که علی لاریجانی -هم ولایتی آقای ناطق-رییس آن بود، ۵ سال برای ناطق سنگ تمام گذاشت. حتی برنامه ورزش و مردم بهرام شفیع را هم که نگاه می‌کردی حاج آقا را نشان می‌داد که سوار قاطر شده بود و مثلا کوهنوردی می‌کرد. جامعه مدرسین ناطق را به عنوان نامزد اصلح انتخاب کرده بود. مقام رهبری هم گفتند: مردم نظر علما را قابل احتجاج نزد خدا می‌دانند. چهارشنبه قبل از انتخابات مهدوی کنی گفت از قرینه ها حدس می‌زنیم که نظر رهبری به ناطق است و ...

صبح انتخابات رهبر انقلاب گفتند هر کدام از این ۴ نفر که انتخاب شود من با او همان رفتاری را خواهم داشت که با آقای هاشمی داشتم اگر چه هیچ کس برای من آقای هاشمی نمی‌شود. این جمله تندروهای چپ را بدجور عصبانی کرد و در انتخابات مجلس ششم تهران از هاشمی انتقام گرفتند. اکبر گنجی، ابراهیم نبوی و سعید حجاریان و ... تا توانستند علیه او مطلب نوشتند. رییس جمهور سابق شد: عالیجناب سرخ پوش. تا اینکه در انتخابات تهران نفر سی‌ام شد. برایش جوک ها ساختند و به او گفتند آقاسی. حداد عادل شکایت کرد. شورای نگهبان ۷۰۰ هزار رای مردم تهران را باطل کرد. رفسنجانی بیستم شد و حداد بیست و هشتم. هاشمی در افتتاحیه مجلس انصراف داد اما حداد ماند تا اینکه در مجلس هفتم رییس مجلس شد.

سال ۸۴ بود. کاروانی که بدرقه‌اش لطف خدا بود به جلالت رفت اما جایگزینی نداشت. چپ ها که همدیگر را قبول نداشتند با ۳ نامزد در عرصه انتخابات حاضر شدند. هاشمی گفت احساس خطر می‌کند و آمد. همه نامزدهای دیگر خوشحال بودند که با او به دور دوم می‌روند و او را شکست می دهند. سردار خلبان دکتر، فرماندهی نیروی انتظامی را رها کرد و چشم ها به سمت او چرخید اما آنقدر در تبلیغات اشتباه کرد که از چشم ها افتاد. مردم اصفهان در مرحله اول رای عجیبی دادند و مردی با هاشمی به مرحله دوم رفت که کسی فکرش را نمی‌کرد، شهردار ساده پوش خوش کلام تهران. این بار راستی ها دشمن هاشمی شدند و تا توانستند او را تخریب کردند، همان هایی که در انتخابات مجلس چهارم با شعار حمایت از هاشمی حمایت از رهبری است چپ های خط امامی را از مجلس بیرون کردند. صندلی ها عوض شد، شهردار، رییس حمهور شد و سردار خلبان دکتر شهردار. هاشمی اما روی صندلی ریاست مجمع ماند تا آیت اله مشکینی درگذشت و او ریاست مجلس خبرگان را هم به دست آورد.

عملکرد رییس جمهور کم تجربه همه مخالفان او را با هم متحد کرد. ناطق نوری، خاتمی و هاشمی که زمانی رقیب سیاسی هم بودند در جبهه واحدی قرار گرفتند. قرار بود خاتمی برای سال ۸۸ به میدان بیاید اما سید یزدی نیامد و میر آذربایجانی را فرستاد. در آن شب شوم و آن مناظره سیاه، احمدی نژاد به موسوی گفت شما را آقای هاشمی به این بازی فرستاده و پسران آقای ناطق در ستاد شما چه می کنند؟

صدا و سیما به هاشمی و ناطق وقتی نداد که از خودشان دفاع کنند اما به احمدی نژاد ۲۲ دقیقه وقت اضافه داد که در آخرین شب تبلیغات روی آنتن بیاید. شد آنچه شد. هاشمی آخرین نماز جمعه‌ را خواند و چهار سال تاریک رقم خورد که ۱۱ روز خانه نشینی، ۶ قطع نامه سنگین و آن یکشنبه سیاه مجلس، مشتی از خروار آن بودند. 

سال ۹۲ بود، آن مرد دیگر داشت می‌رفت. چپ ها را به چوب فتنه زده بودند. کسی نمانده بود که به میدان بیاید. سردار خلبان دکتر دوباره خودش را آماده کرده بود. اما در آخرین لحظات ثبت نام، بنز آبی رنگ مدل پایینی جلوی وزارت کشور توقف کرد. ایران غرق امید شد که هاشمی آمد! هاشمی در آستانه ۸۰ سالگی بار دیگر خود را در آزمون رای مردم قرار داده بود اما فقیهان ۹۰ ساله این بار را از دوش او برداشتند و در خطبه نماز جمعه گفتند: رئیس جمهور باید ساده زیست باشد؛ نمی‌شود فردی با بنز بیاید و برود.

اما آن سه مرد که گذشت زمان آن ها را متحد کرده بود از شیخ دیپلمات حمایت کردند. استاد عارف ما به احترام مرادش کناره گرفت و شیخ حقوقدان بر سرهنگان پیروز شد. هاشمی از ته دل خندید و گفت حالا می‌توانم راحت بمیرم.

اسفند ۹۴ بود، انتخابات مجلس و خبرگان. هاشمی گفت برای آخرین بار خود را در معرض رای شما مردم قرار داده‌ام. جامعه مدرسین نام او را که از موسسین جامعه بود در لیست خود قرار نداد. سید یزدی حرفش را تکرار کرد. هاشمی و استاد عارف ما نفر اول تهران شدند و رییس جامعه مدرسین  و حداد عادل از دو مجلس باز ماندند.

... تا دیشب که در اتاق کارم بودم. ساعت ۸ شب بود. همسرم تلفن زد که هاشمی مرده. گفتم به شایعات تلگرامی توجه نکند، صبح هم گفته بودند علی معلم شاعر مرده.  سایت های خبری را مرتب بررسی می‌کردم. خبر رنگ حقیقت گرفت. از آن لحظه غمی در دلم خانه کرده.

لحظه درگذشت امام خوب یادم هست. امام محبوبیت بی نظیری داشت. خانه ما غمخانه شده بود و بسیاری از خانه های شهر نیز. مردم بی سر و سامان شده بودند. نمی دانستند کجا بروند. ما رفتیم به گلزار شهدا. غم امروز من از جنس غم همان روز است.

مردی که ۶۰ سال در صحنه سیاست حضور دایم داشت به یقین از رجال بزرگ تاریخ این خاک است، حتما موافقان و مخالفانی دارد. اما او هم در طول این ۶۰ سال به پختگی رسید. هاشمی ۹۵ با هاشمی ۷۵ تفاوت کرده بود. حرف هایی که این سالهای آخر می زد، ارزش چند بار خواندن و شنیدن را دارد.

مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد.

غفرالله لنا و له


 
می دو ساله و محبوب چارده ساله
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران

دو سال از بازگشت من به این خاک پاک می‌گذرد و به زودی بهشت دل چهارده ساله می‌شود. این دو سال را بیشتر در سکوت سپری کرده‌ام، درگیر دوران گذار بوده‌ام و آن فهرست هزار کار نکرده را یکی یکی کامل می‌کردم. به گمانم دوران گذار دیگر به انتها رسیده، اگر چه در ابتدا ۳ سال زمان برای آن در نظر گرفته بودم

راستی یک کافه خوب پیدا کرده‌ام که قهوه هایش طعم قهوه می‌دهد. کسی اینجا سیگار نمی‌کشد، شلوغ نیست، و موسیقی ملایمی پخش می‌کند. مرا به یاد استارباکسی که سر خیابان ما بود می‌اندازد. باید یک روز تو را بیاورم اینجا. کودکانه، دلم برای برف تنگ شده و برای سرما، و یخ زدن نوک دماغم و قندیل بستن پنجره ها.

گاهی از تو چه پنهان، می‌روم کوه. مرا جدا می‌کند از تکرار و از شهر و دنیای کوچک دور و برم. گاهی چشم هایم سیاهی می‌رود، نمی‌دانم تا آن اتفاق چقدر مانده. فراموشش می‌کنم...

راستی، سه شعر تازه گفته‌ام! کاش اینجا بودی و برایت می‌خواندم:

هوای بال زدن دارم
به سمت دورترین قله
                          مه گرفته ترین کوه
به سمت بازترین دشتِ خالی از پرواز
         میان خلوتی انبوه
نفس نمانده در این ازدحام دودآلود ...

 و زندگی خوب است و حال همه ما خوب است و دانشگاه را دوست دارم و کارم را و بچه ها را. خوشحالم از بازگشت. کم کم دارم زبان این نسل را یاد می‌گیرم. در هر کلاس چند نفری پیدا می‌شوند که چشمهاشان برق می‌زند. آهسته آهسته درگیر یکی دو پروژه شده‌ام، چند دانشجوی خوب دارم و تکه نانی و خدایی که در این نزدیکی است. خیالت راحت باشد، نه هوا آنقدر آلوده است و نه آب، جیره بندی شده، فقط آدم ها از هم دورتر شده‌اند.

از بهشت دل می‌گفتم و از هزار نوشته و هزاران نانوشته ی این چارده سال. می گویند عصر وبلاگ سپری شده، سال هاست که عصر آدم هایی مثل من هم سپری شده. ما فراموشان برای فراموشان می نویسم. غریبان را غریبان می شناسند. این صفحات آینه عمر منند و دیروزم را، آرزوهایم را، رویاهایم را، به یادم می آورند. مرده کسی است که رویایی ندارد. من قدرتی جز قلم ندارم و رفیقی جز شعر. رویاهایم را می‌نویسم و می‌سرایم شاید سال ها بعد به دست کسی برسد، کسی که کاری از دستش بر می‌آید.

امشب به رسم دی ماه هر سال نشستم و یک دل سیر وبلاگ را خواندم. تقریبا همه نوشته های سال ۹۳ و دی ماه های سال های اخیر را خواندم. چقدر دی ماه ۹۰ خوب بود! با بهشت دل فال می گیرم اردبیهشت ۹۱ می آید، یک ماه قبل از تولد مریم گلی، و نوشته‌ای برای گرانادا و خاطره شبی که زیباترین شب زندگی من و همسرم بوده در ذهنم زنده می‌شود.

پیوند من و همسرم این دی ماه ده ساله می‌شود. تحمل آدمی مثل من آسان نیست. از تو ممنونم برای صبر و مهربانی‌ات و همه لحظه‌های خوبی که این سال ها برایم آفریدی. 


 
بابا است!
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: پدرانه ، کتاب ، فیلم

دیروز سه شنبه آخرین روز کلاس ها بود. اولین و آخرین جلسه، مهم ترین جلسات کلاس هستند. به قول آندره ژید (عمو آندره عزیز) مردم تو را به آخرین کاری که کردی می شناسند، پس همیشه سعی کن آخرین کارت یک کار خوب باشد.

صبح دیروز، خیلی زود از خانه بیرون رفتم علی هنوز خواب بود. عصر هم مراسم جشن بازنشستگی یکی از استادان بود و بعد هم، باران و ترافیک و ... خلاصه نه و نیم شب بود که رسیدم خانه. علی و مریم گلی هر دو خواب بودند. 

صبح امروز، علی که از خواب بیدار شد، صدای مرا شنید. آمد جلوی اتاق و گفت: بابا است! کلمه "است" را خیلی زیبا بیان می کند و ما به هر بهانه سعی می کنیم این کلمه را از زیر زبانش بکشیم. به حرف زدن با تلفن خیلی علاقه دارد. گاهی شماره مادر را می گیرم و گوشی را می‌دهم دست علی تا کلمات نصفه و نیمه‌اش را ادا کند. هرشب که می‌خواهد بخوابد، باید یک چیزی را با خودش ببرد داخل تخت: کباب پز، ماهی تابه، آبپاش و ... خیلی دوست دارد که با هم برویم بیرون و قدم بزنیم. یک دفعه بزرگ می شود این جور وقت ها. خیلی هم دوست دارد که کمک کند. حواسش به جزییات هست. وقتی از خرید بر می گردیم کمک می‌کند کیسه ها را داخل خانه بیاورد. یک بار مایع جرم گیر چند لیتری را برد گذاشت سر جایش. فعلا علاقه اصلی علی آقا از آشپزی متمایل شده به ظرفشویی. هر چیزی که به عنوان چهارپایه قابل استفاده باشد را می گذارد زیر پایش. شیر آب را باز می کند و مشغول شستن ظرف ها می شود.

همکار محترم ما که دیروز بازنشسته شدند ۴۲ سال به دانشکده خدمت کرده بودند، بیشتر از عمر من و امثال من، رکوردی که بعید می‌دانم کسی به آن برسد.

کتاب سمفونی مردگان را مدتی قبل تمام کردم. نفرتی در سطور داستان بود که نتوانستم با آن کنار بیایم. نویسنده فصل پایانی کتاب، قسمت مرگ اورهان، را آنقدر کش داده بود که به تکرار افتاده بود. سنّت اینقدر ها هم بد نیست که در کتاب به آن تاخته بود..

فیلم ابد و یک روز را چند روز پیش با همسرم دیدیم. البته لپ تاپ روبه روی ایشان بود و من از زاویه بسته فیلم را می دیدم. آنقدر که من دیدم (یعنی فیلم را که در کسینوس ۸۰ درجه ضرب کنید) بسیار فیلم خوبی بود. اولین فیلمی بود که با بازی خانم ایزدیار و نوید محمد زاده می دیدم، دو ستاره ای که امیدوارم پر فروغ باقی بمانند. بازی پیمان معادی هم که مثل همه فیلم های دیگری که از او دیده ام عالی بود. برای خودش، کلاسی در بازیگری دارد مثل مرحوم شکیبایی و داوود رشیدی. به کارگردان ۲۶ ساله فیلم هم باید دست مریزاد گفت. 


 
از میله های سرد و فلزی
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نامه ، قیصر امین پور ، آجرهای سرخ

سن آدم از حدی که بالاتر می‌رود فقط یک عدد می‌شود! مثلا من سالهاست که در ۲۴ سالگی مانده‌ام.

خیلی حرف ها هست که دلم می‌خواهد برای تو بگویم اما آنها را به موعد دیدارت حواله می‌کنم. بر خلاف تو، من کلام را بیشتر از نوشتار می‌پسندم خاصه وقتی که آدم ها در همسایگی هم هستند و می‌توانند همدیگر را در این فرصت دو روزه ببینند. برای نوشتن وقت هست.

اینکه آن روز زیبا، در کلاس گفتم "احساس می‌کنم حرف هایم به دیوار می‌خورد" را به پای طبع نازک من بگذار که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود وگرنه خاطرات خوبی از این ۲ سال دارم که شاید چند سال بعد که ارتباط ما از راه نوشتار خواهد بود، برایت بنویسم، چند سال بعد که آدم های معاصر آنقدر درگیر کار و زندگی شان خواهند شد که به کل این وبلاگ و نویسنده آن را از یاد خواهند برد. خاطرات خوبی که در لحظات نا امیدی دوباره مرا به مسیر برگرداندند.

جستجوی من برای مخاطب ادامه دارد در محیطی که دغدغه‌ی آدم ها از جنس منافع فردی است. در چنین فضایی خیلی حرف ها در گلو می‌ماند و فرصت تولد پیدا نمی‌کند. بعضی حرفها هم که از این قفس بیرون می‌جهد برای امروز نیست، برای فردایی دیگر است که به امید خدا باران خواهد بارید و این بذرها سبز خواهد شد در زمینی که به حاصل خیزی آن اطمینان دارم.

نوشته بودی: ساعت‌ها وبلاگ‌تان را خوانده‌ام، در تاریخ با شما سفر کرده‌ام، با خوشی‌هایتان خوش‌حال شده‌ام و با غم‌هایتان اشک ریخته‌ام. 

در یک کلام احساس خوشبختی می‌کنم از داشتن چنین خواننده‌ای. تصور می‌کنم تصمیمی که درست ۱۴ سال قبل برای نوشتن این صفحات گرفتم، تصمیم درستی بوده. این هزار نوشته، هزار فصل از زندگی من است. این روزها خیلی ها می‌گویند عمر وبلاگ نویسی تمام شده. چه غم؟ عصر آدم هایی مثل من مدت هاست که تمام شده! دعا کن زودتر از این دلق مرقع به در آیم تا رهاتر و فراتر بنویسم.

شاید بخشی از آرزوهای من برای تو و دوستانت در این شعر قیصر آمده باشد:

هر چند عاشقان قدیمی 
از روزگار پیشین 
تا حال 
از درس و مدرسه 
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند 
اما 
اعجاز ما همین است : 
ما عشق را به مدرسه بردیم 
در امتداد راهرویی کوتاه 
در یک کتابخانه‌ی کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه 
و میله‌های سرد و فلزی
                             گل داد و سبز شد ...

پیداست که سکّه‌ی تو از جنس متاع رایج این ایام نیست. مواظب خودت باش و اجازه نده که سنگ‌های آسیاب یا به قول فردوسی سوهان اهریمنی تو را بساید. پروانه‌ای باش که از این گل بر آن گل می‌نشیند ... (و لی فیها مآرب اخری!)

پی نوشت:

یکشنبه شیرینی داشتم. هوا بارانی بود. صبح دانشجوهای ارشدم با شیرینی آمدند به اتاقم، البته به روی هم نیاوردیم تا آخر جلسه! ظهر با عزیزی درباره سعدی مفصل حرف زدیم، عصر دانشجوی عزیزی کتاب اشعار محمد مصدق را به من هدیه داد، شب، برادرم با کیک و شمع آمد به خانه ما.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel