بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شب امتحان
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به قول حسین منزوی "گذاشته ام که قلم پر شود از شیدایی" این است که کم تر می نویسم. دلم خلوتی می خواهد و فرصتی ...

مجنون این دیارم مشهور این اهالی

لطفی به من ندارند، خوبان این حوالی

صدای باران می آید. مادر هم اینجاست. بالاخره بعد از چندماه نوبت به ما رسید که بیاید تهران پیش ما، که این دایره سنگی غربت، قدری ترک بر دارد. من این مدت گرفتار بودم و علی و مریم هم بیمار. فقط رسیدم او را یکی دو جا ببرم زیارت. امروز هم با اصحاب مسجد محل رفته بود قم.

برف سپید بر دامنه کوههای البرز نشسته. آسمان آبی است و دلت می خواهد نفس بکشی و برای همه زمستانی که در پیش است اکسیژن دخیره کنی.

گمانم، شب هایی که دانشجوهایم امتحان دارند من بیشتر از آنها استرس دارم... 


 
گاهی نمی توانم!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

امروز هم هوا بارانی است. نشسته ام در اتاق کارم و مشغول شبیه سازی ام. خاطرات شیرینی دارم از ایام عاشورا و دوستان مهربانی که دوباره دیدم شان، خاطرات خوبی که هرچه تلاش می کنم در کمند نوشتن اسیر نمی شوند. 

پریروز رسما داستان نبرد من و اژدها به پایان رسید.

پی نوشت: چقدر سخت بود که با آن همه ریتم نوحه که این چند روز در ذهنم بود برگردم به فضای دانشگاه. آب به خیمه نرسید فدای سرت .... بالا بلند بابا، گیسو کمند بابا ...