بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برای مرد هسته ای 2
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

دیروز دکتر صالحی به دانشگاه آمده بود تا برای جمعی از استادان درباره برجام و فرآیند شکل گیری آن صحبت کند. درست یک روز بعد از آن یکشنبه توفانی که در مجلس بدترین توهین ها را از برخی نمایندگان روحانی مجلس شنید. 

البته دانشگاه خانه اوست و مدتی هم رییس دانشگاه بوده. جلسه نزدیک به سه ساعت طول کشید. فضا بسیار صمیمی بود و بعضی مطالبی را که نمی شود در جلسه های عمومی گفت برای ما بیان کرد. آخر جلسه هم گفت خستگی دیروز از تنم بیرون رفت! گفت که صبح هم رفته بود بیمارستان عیادت همان نماینده ای که قسم جلاله خورده بود که او را می کشد و رویش بتون می ریزد!  

از میان رجال سیاسی و اصحاب قدرت، چند تایی را دیده ام. به نظرم دکتر صالحی یکی از پاک ترین، صادق ترین و باسوادترین آن هاست. برای ما گفت که کار مذاکرات به بن بست رسیده بود و آقای دکتر ظریف با مشکلی جدی مواجه شده بود. این جا بود که او به مذاکرات پیوست و با فراست توانست ایران را از زیر بار تعهدی سخت آزاد کند و امتیازات خوبی بگیرد. البته او اهل هیاهو نیست و در دنیای مجازی هم طرفداران زیادی ندارد که برایش تبلیغ کنند ولی به یقین در حساس ترین مقطع تاریخ معاصر ایران، کاری کرد کارستان. برای من لحظه لحظه ی آن جلسه که برگ هایی از تاریخ در آن ورق می خورد بسیار ارزشمند بود.

اگر روزی پدرم با غرور از مصدق نام می برد که چطور حق ایران را از انگلیس در دادگاه لاهه گرفت، من هم روزی با غرور برای مریم و علی از ظریف و صالحی خواهم گفت. 

از پشت پرده مذاکرات هم خاطرات جالبی می گفت. آنها 18 روز پی در پی با وزیر خارجه و انرژی آمریکا مذاکره کرده بودند و طبیعی بود که صمیمیتی بین آنها شکل بگیرد به خصوص که همه تحصیل کرده و استاد دانشگاه بودند. می گفت جان کری یک بار گفت ایران را با هیچ کشوری در منطقه نمی شود مقایسه کرد شما اهل عمل هستید You are doers.  می گفت در وین وزیر انرژی آمریکا گاهی ناهار می آمد پیش ما و خیلی به فسنجون علاقه مند شده بود و می گفت من از این غذاهای آمریکایی متنفرم میشه باز هم بیام پیش شما؟


 
یا شافی 2
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بچه ها که مریض می شوند پدر و مادر نه خواب دارند نه آرام. وقتی تب بچه به ۴۰ می‌رسد تنها آرزوی پدر و مادر از همه دنیا و از هرچه ابرها بر آن سایه افکنده، این است که این دما پایین بیاید که وقتی لب ها را روی پبشانی فرزند می‌گذارند، نسوزند.

***

آب باریکه ای که می‌خواستیم با مریم برویم آنجا، شد رودخانه طالقان: شاه رود! اگر چه در این سال کم آب رودها آن جوش و خروش همیشگی را ندارند، انگار شیری که یال و کوپالش ریخته و دندان مصنوعی گذاشته!

طالقان مجموعه‌ای از روستاهای زیباست که آب و آبشار دارند مثل کرکبود و درختان گردو و سپیدار. طبیعت کوهستانی منطقه و دریاچه‌ای که پشت سد طالقان شکل گرفته چشم اندازهای بدیعی ترسیم می کند. جاده پر و پیچ خم آن هم باعث شده تا حدی از گزند ویلاسازها در امان بماند.

با مریم شروع کردیم به پرتاب سنگ داخل آب. بعد یاد روزگار کودکی افتادم که عشقم سد ساختن بود روی آب های دشت ارژن و چهل چشمه و قلات و پس کوهک و برم دلک. فرهنگ شیرازی اجازه نمی‌داد که ما جمعه ها در خانه بنشینیم. باید می رفتیم به گلگشت. با همان پیکان سفید یخچالی چه جاها که نرفتیم. دو سفر شمال رفتیم که یک بارش با پدربزرگ و مادر بزرگ بود. چقدر خاطره دارم از این سفر که مکتوب نکرده‌ام. همراه ما در آن سفر آلبوم گل صد برگ شهرام ناظری بود. هنوز هم هر وقت آهنگ اندک اندک جمع مستان می‌رسند را می‌شنوم پرواز می‌کنم به جاده های شمال ...

با مریم گلی شروع کردیم به سد سازی. مریم تا سنگی به من می‌داد می‌گفت بابا من زورم از رستم هم بیشتره! سطح آب که بالا آمد رفت داخل آب و دنبال سنگ های بنفش و سبز و سیاه گشت. نمی‌دانم همه بچه ها این طورند یا انعکاس علاقه من به آب در چشم های مریم می‌درخشد. آب مرا از خود بی خود می‌کند. باید جایی نوشته باشم در گذشته این وبلاگ که در کناره زاینده رود حالتی رفت بر من و یا در کنار رودخانه اتاوا.

سلام به اتاوا!

پی نوشت:

گلگشت: سیر و تماشای گل و باغ و ریاحین.


 
حالی ... 2
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

حالی دارم و قالی.

ابری هستم که یک دنیا باران در دلش دارد اما اجازه بارش ندارد.

حالی است مرا که با تو گفتن نتوان ...